ادامه قصه های محمد رضا
* اُی وَچی نازی دلروبا . . . آخری کار همیشه اوپا
سلام
اَرو یک قِصَه بوراتی واجی از زونی بی زونا ( گرگ اُ روبا) . . بَلکُم زون دارا درس ایگیرِن .
روز وگاری تو یه بندی لا کوهَسون، هیمه خُوی صوفا وُ دلی خوش زندگی شیکَه. نعمتی خودا فوراوون بی. دوقَد گُو کیَه واری گرگ خُوی کیَه واری روبا همسایه بوین .
کِم کِمَچو آدما رهی پا شی وَیوس وُ دو قَد بی حوساب کوتاب جونداری خوداشی شوکال ایکَه وُ ایکِشت گُو خوراکی جوناورایی وحشی کِم گرتایَه بی وُ به آسّونی گیروشی نا تومَه. تا یایی گُو رفیقایی قیدیم دشمنی هِم گِرتاین.
یَه رو، روبا در حالی شوشت وُ روفت بی، کُتیری گرگ یومَه و شووات خاله روبا چِن سالُ گوُ شوما وختی کتُیره روبا ردی شوکال رَ شی خُسی واجی: « اُی وَچی نازی دلروبا . . . آخری کار همیشه اوپا» دی داستان دِ کی یا بِری خوره ؟
روبا گوُ زیرِنگ تِر اِز دی حرفا بی، شوُات الان شوما وَشَ تشنه یی حوصیله نداری، یور تا ایشِم تو باغی آدما یَه تِلی سیر مِیوَه اُوخورِم، بعدِن واجی.
خولاصه اِز گُمبی باغ خویوشی تو خُس، سیر گرتایِن گُو صاحبی باغ سر وُکلَّش دی نیشّا .روبایی نِی قلیونی اِز گُمب وِرُش مالا، آما گرگی هَشکِمبَه مَسَ گیرُش کرتَه بی. صاحبی باغ چِن تا دُمبی کفتینُش دِری کینارَش کوفت تا خوی پوس وُ پشمی آییتَه خولاص وَبی. ... پوزش دِر هِم کیشا و شُوات فولون فولون بیَه دی چِه کاری بی مات هِمرَهی خوی کَه؟ روبا شوُات: ای روزیگار .... اُسمِه حالیت گِرتا آخری کار اُو پا یعنی چه؟!
برگردان به فارسی
ای فرزند ناز و دلربا.....همیشه مراقب آخر کار باش
امروز میخواهم یک قصه از زبان بی زبانان(گرگ و روباه) برایتان نقل کنم شاید پندی برای ما زبان دارها باشد.
روزگاری در یک دره کوهستانی [بند کوهستان] همه با صفا و دل خوش زندگی می کردند. نعمت خدا آنقدر فراوان بود که خانواده گرگ با خانواده روباه همسایه بودند.
کم کم آدم ها به آنجا راه پیدا کردند و آنقدر بی حساب و کتاب از حیوانات آنجا شکار کردند و کشت نمودند که خوراک حیوانات وحشی کم شد و به سادگی بدست شان نمی آمد. تا جایی که رفقای قدیم دشمن همدیگر شدند.
یک روز که روباه در حال شستن و روفتن بود، بچه گرگ آمد و گفت: خاله روباه، چند سال هست شما وقتی می خواهید بچه روباه را دنبال شکار بفرستید به او می گویید: « ای بچه ناز و دل ربا ...همیشه مراقب آخر کارا باش..» این حرف شما دلیلش چیه و یعنی چه ؟
روباه که زرنگ تر از این حرف ها بود گفت: شما الان گرسنه و تشنه هستی حوصله نداری. بیا برویم از باغ آدمیزاد یک شکم سیر میوه بخوریم بعد برایت توضیح می دهم. آنها از راه آب باغ خود را به داخل انداختند و سیر و پر خوردند که ناگهان سر و کله صاحب باغ پیدا شد. روباه نی قلیانی از راه آب فرار کرد و گرگ شکم گنده در راه آب گیر کرد. صاحب باغ با دسته بیل چند تایی به تهیگاه گرگ زد تا اینکه با پوست خراشیده و پشم آویزان از راه آب نجات یافت.
بعد چهره در هم کشیده به روباه گفت: فلان فلان شده این چه کاری بود که ما را با خود همراه کردی ؟ روباه گفت: ای روزگار ..حالا فهمیدی مواظب آخر هر کاری باش یعنی چه؟!