اطلاعیه

هشوای 3

به اطلاع دوستان و علاقمندان به زبان نایینی می رساند کتاب هشوای 3 به همت دوستان گرامی تکمیل شد و این کتاب در حال حاضر مراحل نهایی یعنی ویرایش خود را طی می کند تا در آینده به دست ناشر سپرده شود. هشوای 3 مانند دو مجموعه دیگر هشوا ، شامل تعدادی داستان کوتاه و بلند ، شعر ، ضرب المثل و ترجمه است که غالبا به زبان نایینی نوشته شده و به فارسی برگردانده شده است. دوستانی که مایل به خرید این کتاب هستند لطفا با ایمیل بنده ( asgaree2@yahoo.com) تماس بگیرند. در ضمن برای خرید سایر مجموعه هشوا نیز می توانند با این آدرس تماس گرفته یا به کتابفروشی های شهر نایین مراجعه کنند. برای دریافت یا خرید کتاب دستور زبان نایینی نیز می توانند به همان مراکز مراجعه کنند. کتاب هشوای 3 در حدود 200 صفحه خواهد داشت و قرار است انتشارات مگستان آن را منتشر کند. انشاء الله اگر توفیقی یار بود همین مجموعه ها را ادامه خواهیم داد. به همین خاطر کسانی که مایل به نوشتن به زبان نایینی هستند یا در این رابطه تبحری دارند می توانند مطالب شان را برای من ارسال کنند تا در شماره های آتی هشوا از آنها استفاده کنیم. متشکرم . سالم و سلامت باشید. محمد علی عسگری

مش اسمال

مَش إسْمَل

نوشته : محمود آسایش

مَشْ إسمَلْ از کوهَسُّون یومَه نایین گو خیرید کیرَه. إیشی تو بازار، إیکی از آشناشُش إیدی ، حال و احوالُشی کَه، آشنائه گو نومُش حاج روضا بی وِ مَش إسملُشْ واتْ چه خیبِر؟ مَش إسمَل شووات ، خیبر گو سلامتی ، آمّا باوِر ناکیری حاجی، هیزی أُوشویی باغ گو أُوْ إنجی، بِرُمْ گو تاکْ نا میدی صدتا تورَه تو باغ وَ هِنْ.

حاج روضا شوات چه واجی إسمَل، تو کُلّی آبادی وَ دِه تا تورَه دی نانیشَّه. یَهو صدتاشْ أوشوین تو باغی تو؟ راسُّش أُوواج چن تا تورَه بویِنْ. إسمَل شوات أُسمی متَّه وِ خشخاش نَنِه . کی هَشْدا کی هَشْ گیرفت. یَه هَفْ هِشْ تا بویِنْ. حاج روضا شوات إسْمَل أرواح پِیُوت أوواج خوی چَشاتْ چِن تا تورَه دی؟ إسمل شوات دَس وگیر أُسمی گو راسُّشُتْ وا یَه مَلوم إیدی. حاج روضا شوات آدمی گو از صدتا تورَه یَه وِ یه ملو، دیش جی باوِر نابوکَه . إسمَل شوات : جِهندِم. اصلِن یه مُشْ بی راضی وَ بویی؟

ترجمه :

مشهدی اسماعیل از کوهستان آمد نایین خرید کند. رفت داخل بازار ، یکی از آشناهایش را دید. حال و احوالی کرد ، فرد آشنا که نامش حاج رضا بود به مشهدی اسماعیل گفت : چه خبر؟ مشهدی اسماعیل : خبر سلامتی . اما باور نمی کنی حاجی ، دیروز رفتم باغ آبیاری، در را که باز کردم دیدم صدتا شغال توی باغ بودند.

حاج رضا گفت چه می گویی اسماعیل ؟ تو کل آبادی ده تا شغال پیدا نمی شود، یک دفعه صدتا رفتند توی باغ تو؟ راستش را بگو چند تا شغال بودند؟ اسماعیل گفت : حالا مته به خشخاش نگذار، کی داد و کی گرفت ، یک هفت هشت تایی بودند. حاج رضا گفت اسماعیل به روح پدرت بگو با چشمانت چند تا شغال دیدی؟ اسماعیل گفت دست بردار، حالا که راستش را می خواهی یک گربه دیدم . حاج رضا گفت: آدمی که از صد تا شغال می آید به یک گربه ، این هم باور کردنی نیست. اسماعیل گفت : به جهنم اصلا یک موش بود، راضی شدی؟