حکایت

حکایت
محمود آسایش
هوفْتَه بی یَک شیری نِر شیوی دیرَختْ / غافِل إز دی گو شَه بوی وَگِرتَه بَختْ
آخِر شیر گو هَمَشْ شیر نابُو / خیالُش کردَه گو شیر پیرْ نابُو
خُوی خویُش شُوات گو می سلطانی / تو دی جِنگل می فَقط حُکمرانی
خُووی خاشْ وَشی شیوی سایَه یی دیرَختْ / سِر رَسا یَه کویَه إز شوریی بَخت
تا شیدی شُوات إیگِر تو می وینی / تیکی مَسَمْ گوشُمو داری وینی
پَس خوبُ تا خُو دِرو کاری کیری / روزیگارُش می الان زار ایکیری
خویْ خویُش شُوات طوناف پیچُشْ کیری / وَختی گو بِیار وَ بو گیجُش کیری
طونافُش یارت و شِیبَس وِ گِلی مولُشْ / دَست و پا و یالُ و کوپال و رُونُشْ
قایِم هَشْ بست گو شیر وِ رنَه ویزَه / وِ مولُش چَسبه شی دیرنَه پاکیزَه
یَهو إز خَو إیپَرا شیری بیچاره / شیدی یو کارُش بی یَه چی یو چارَه
غُرشُشْ کَه یو شُوات زی بیدْ زی بیدْ / وِ دادُمْ رَسید و بِندُم وَ کیرید
یومَه بالایی سِرش یَه خِری پیر / وَشْ رَسا چه بِیَه گِرتایی أسیر
شُووات شیر گو نه إنگارْ ای خِر/ زی بو و دَست و پامْ إز بند وَکِرْ
تو إیگِر وَتْ کَه دی بِند إز پایی می / نصفی جِنگل تی تی تا راحت وَبی
خری پیر وَشکَه طونافی یایی شیر / شیر وَرَسا و خَجل إز خری پیر
وِیایی جِنگل إیشی تویی صحرا / خِر واجُش کَه شوات إی بی سِر و پا
تو وِ می قولُت هَدا جِنگل را / یُور و بِد قولی نَکِرْ بِندی خودا
شیر شوات کُلّی دی جِنگل مالی تو / می أبی نَموا إیگرتی خواری تو
دِم دِم واجی وِمی إی سلطون / می بویی گو وَمْ کَه إز پاتْ رِسمون
شیر إیگِر شووا گو آزاد وَ مونه / ناشَه بوی مدیونی تو دِر زومونَه
حاکِمی گو کویَه وَشْ بنده خِر آزادُش کیره / شاهی وِشْ نایَه شوو أشو إیمیرَه
ترجمه :
خوابیده بود یک شیر نر زیر درخت / غافل از اینکه می تواند برگردد بخت
آخر شیر که همیشه شیر نمی شود / خیال کرده که شیر پیر نمی شود
خود به خود گفت که من سلطانم / در این جنگل من فقط حکمران هستم
به خواب خوش رفت زیر سایه درخت / آمد یک سگ از شوری بخت
تا دید گفت اگر تو مرا ببینی / تکه بزرگم گوش من است دارم می بینم
پس خوب است تا درخواب است کاری کنم / روزگارش را من الان زار می کنم
گفت خوب است طناب پیچش کنم / وقتی که بیدار شد گیجش کنم
طناب آورد و بست به گردنش / دست و پا و یال و کوپال و رانش
محکم بست که شیر برنخیزد / به گردنش بچسبد و بدراند پاکیزه
یک دفعه از خواب پرید شیر بیچاره / دید که کارش شده چاره چیست
غرش کرد و گفت زود باشید زود باشید / به دادم برسید و بندم را باز کنید
آمد بالای سرش یک الاغ پیر / گفت تو را چه شده، اسیر شده ای
گفت شیر که حرف نزن ای خر / زود باش و دست و پایم از بند باز کن
تو اگر باز کردی بند از پای من / نصف جنگل را به تو می دهم تا راحت شوی
خر پیر باز کرد طناب پای شیر را / شیر برخاست و خجل از خر پیر
به جای جنگل رفت به صحرا / خر صدایش زد گفت ای بی سر و پا
تو به من قول دادی برای جنگل / بیا و بد قولی نکن ای بنده خدا
شیر گفت همه جنگل برای تو / من دیگر نمی خواهم که خوار تو شوم
دم به دم به من بگویی ای سلطان / من بودم که باز کردم طناب از پایت
شیر اگر بخواهد که آزاده بماند / نمی تواند در زمانه مدیون تو باشد
حاکمی که سگ او را ببندد خر آزادش کند / شاه بودن به او نمی برازد باید بمیرد
ترجمه منظوم حکایت :
خفته بودی شیر شرزه در پناه سایه ای / غافل از اندیش های شوم یک بیگانه ای
آنچنان رفته به خواب از حال دوران بی خبر / هیچ نندیشد به قصد عابر دیوانه ای
می گذشتی از کنارش یک سگ فردا نگر / بند بر پا تا سرش زد ساخت یک افسانه ای
چون شدی از خواب خوش بیدار آن شیر ژیان / بسته دیدی دست و پا زد شیون جانانه ای
نزدش آمد یک خری حیران بگفتا راز چیست / شاه جنگل بوده ای اکنون به بندی مانده ای
گفت ای خر گر کنی آزاد پا و دست من / بخشمت نیمی زجنگل نیست اینجا مانعی
چون گشودی بند آن شیر ژیان شاه وحوش/ قصد صحرا کرد و ره در پیش چون دیوانه ای
خر بگفت ای شیر پس قولت کجا شد چون شدی / قول ، قول شه بود ، نی قول بی سامانه ای
گفت ای خر بخشمت من کل جنگل زان تو / من پشیزی نیستم ساقی بی سامانه ای
آن شهی کو سگ ببندد خر دهد آزادی اش / این بود بهتر رود ماوا کند ویرانه ای