امیر عسگری (63ساله):
1- یک سالی من پهلوی برادرم مسعود آهنگری می کردم . یعنی شاگرد او بودم. خانه ما در یکی ازمحلات قم بود و مغازه آهنگری او هم چند قدم بالاتر از خانه ما بود. ما گاهی که سرمان خلوت می شد با بچه های دیگر اطراف مغازه آهنگری بازی می کردیم. بعد از بازی بچه ها معمولا آبی چیزی می خوردند و هرکس هم پولی داشت می رفت یک بستنی می گرفت و می خورد. یک روز به فکرم رسید که من هم بروم از مغازه مش غلام که در آن نزدیکی هابود بستنی بگیرم و بخورم. ولی من پولی نداشتم . اما چرا مغازه مش غلام. چون او با برادرم خرده حساب هایی داشت و مثلا ماهی یک بار می آمد و آنها را با او تصفیه می کرد. من هم از این موضوع سوء استفاده کردم و رفتم یک بستنی گرفتم و گفتم به حساب برادرم بگذارد.
خلاصه این شیوه جواب داد و من فردای آن روز و فرداهای دیگر هم رفتم و همین کار را کردم . هربار مش غلام به مغازه ما می آمد تا خرده حساب ها را تصفیه کند من از مغازه بیرون می رفتم. تا اگر موضوع بستنی را به میان کشید من نباشم. مدتی این اوضاع ادامه پیدا کرد و من به خیال اینکه مش غلام حساب بستنی ها را تصفیه کرده و برادرم هم پول آنها را پرداخت کرده است به همین شیوه ادامه می دادم. تا اینکه سرجمع بستنی هایی را که خورده بودم به 17 تومان رسید. برای اینکه بدانید این چه مبلغی است باید بگویم آن زمان یک بستنی 5ریال ارزش داشت و درواقع من حدود 35بستنی به این روش خورده بودم . یک روز مش غلام آمد و گفت این برادرت کلی از من بستنی خورده و نیامده حساب کند . برادرم حیرت کرد و با عصبانیت از من پرسید راست می گوید. بنده چاره ای جز تصدیق نداشتم. در مجموع چون آن زمان برادرم وضع خوبی داشت و جیب هایش پر پول بود آن را حساب کرد و به ما دیگر چیزی نگفت. ولی ما فهمیدیم که مش غلام حسابش دقیق است.
2- یک روز من دوچرخه پدرم را سوار شدم و رفتم شاه جمال. جایی که روزهای تعطیل جوانان می آمدند و با موتور و یا دوچرخه ای که داشتند از تپه های آنجا پرش می کردند . این تفریح خوبی بود که هرچند خطر داشت و ما را پر از گرد و خاک می کرد ولی لذت هم داشت و ما می توانستیم از روی تپه ها پرش بزنیم. من با دوچرخه پدرم به زور از تپه ای بالا رفتم و از پشت آن پرش زدم . اما ناگهان در بین راه دیدم که فرمان دوچرخه از آن جدا شد و چیزی نمانده بود که اصلا چرخ جلو آن پرتاب شود . من هر طور بود به زور آن را گرفتم و میله فرمان را دوباره در سرجای خودش قرار دادم. بعد از پرش متوجه شدم که دوچرخه آسیبی جدی دیده است . خلاصه با همان حالت کج دار و مریز من دوچرخه را به خانه آوردم و بدون اینکه به کسی چیزی بگویم آن را کنار راهرو گذاشتم. پدرم می خواست جایی برود که دوچرخه را برداشت و سوار شد . ظاهرا وقتی می خواسته از روی جویی رد شد ناگهان فرمان دوچرخه از جایش در آمده و او را به زمین زده بود. وقتی آمد با حالتی عصبانی و درحالی کخ زخمی شده بود این ماجرا را برای مادرم تعریف کرد. بنده خدا فکر می کرد که دوچرخه خود به خود عیبی پیدا کرده است. غافل از اینکه بازی و پرش من چنین بلایی را بر سر دوچرخه آورده بود. من آن روز هیچ حرفی نزدم اما سالها بعد جرات آن را پیدا کردم که موضوع را به اطلاع او برسانم و بابت این کار عذرخواهی کنم.
مسعود(75ساله):
1- یک بار من و خواهرم در بیک آباد مشغول بازی بودیم . در خانه یک چیل بزرگ داشتیم که در آن سنجد می ریختند و ما هم هرگاه دلمان می خواست می رفتیم جیب های مان را پر از سنجد می کردیم و می خوردیم. خواهرم کبری از من دوسال کوچک تر بود . من چیزی گذاشتم زیر پایم و سرم را داخل چیل کرده و یک مشت سنجد برداشتم و در جیب خودم ریختم که بخورم . خواهرم التماس می کرد تا برای او هم بردارم . ولی من این کار را نمی کردم و می گفتم خودت برو بردار. هرچه او التماس کرد من به او جوابی ندادم و برعکس او را تشویق می کردم که خودش برود و سنجد بردارد. خواهرم نیز رفت بالای یک چارپایه تا از داخل چیل سنجد بردارد که ناگهان با سر به داخل آن افتاد. سرش تا نصفه داخل سنجد ها شده بود و پاهایش بیرون چیل در هوا معلق مانده بود. من از ترس فرار کردم و از خانه زدم بیرون . کبری در همان حالت معلق جیغ و فریاد کرده و سرانجام مادرم به فریادش رسیده بود. مادر وقتی رفته بود دید که دوتا پا بیرون چیل در هوا معلق است. فورا کبری را از آن وضعیت نجات داده بود . آن روز اگر مادر به فریاد کبری نمی رسید ممکن بود که به طور جدی آسیب ببیند.
2- یک بار امنیه ها آمده بودند بیک آباد تا اگر کسی در سن سربازی هست او را با خود ببرند. ( این در قدیم رسم بود و خیلی هم جدی) من یک عمویی داشتم به نام محمد حسین که کوچک تر از عموی دیگرم بود . این عمو خیلی بازیگوش و طنز پرداز بود . به طوری که وقتی در یک مجلس به صحبت می نشست همه را از خنده روده بر می کرد. آن روز من با این عمو در حال بازی بودم که دیدم امنیه ها آمدند. عمو محمد حسین تا امنیه ها را دید فورا رفت داخل آبریز و بعد از مدتی برگشت . ما همچنان به بازی خودما ادامه دادیم . امنیه ها هم رفتند سراغ اهالی آبادی و از چند نفر به اسم سوال و پرسش کردند . عموی من همچنان مضطرب و نگران بود . اتفاقا در آن حین یکی از امنیه ها دستشویی داشت و رفت به همان آبریزی که عموی من رفته و بیرون آمده بود. به محض این اتفاق دیدم عمویم فرار کرد تا برود جایی مخفی شود. من همانطور هاج و واج مانده بودم که چه اتفاقی افتاده است. بعد از مدتی آن امنیه از آبریز بیرون آمد و همراه بقیه امنیه ها از آبادی رفتند. وقتی خطر رفع شد عمو از مخفی گاه خود بیرون آمد. از او علت را پرسیدم . گفت من تیرکمانم را برده بودم زیر آفتابه گذاشته بود. و می ترسیدم که امنیه آن را دیده و صاحبش را بازخواست کند. بیچاره شنیده بود که اگر کسی تفنگ داشته باشد امنیه ها او را با تفنگش بازداشت می کنند. او ترسیده بود که بخاط این تیرکمان او را بازداشت کنند.
حسین آقا (78ساله):
1- یک روز خان نوبهار از دست نجفعلی نامی به شدت عصبانی شده بود . من بچه خردسالی بیش نبودم . ولی خان دستور داد که فلانی یعنی نجفعلی را تنبیه کرده و شلاقش بزنند. نجفعلی را چند نفر بستند و یک نفر هم مامور شلاق زدن او شد. این فرد کسی نبود به جز حبیب الله یکی از همسایه های ما در نوبهار. در همان حال که داشتند نجفعلی را شلاق می زدند و تنبیه می کردند پدرم از ته ملک ها بالا آمد. او رفته بود آبیاری و برای کاری بالا آمده بود. تا آمد سر قنات چشمش به این منظره افتاد . بنابراین بدون هیچ سوال و پرسشی رفت و یک کشیده محکم زیر گوش حبیب الله زد که چرا این کار را می کند. حبیب الله با تعجب به پدرم یعنی مش قنبر نگاه کرد و دست از ادامه کار خود کشید. ناگهان خان که این صحنه را دیده بود با عصبانیت دستور داد مش قنبر را دراز کرده و به حسابش برسند. مباشران و نوکران خان یورش آوردند و مش قنبر را دراز کرده تا می خوردند زدند. نه تنها من که خردسال بودم کاری از دستم برنمی آمد که بزرگ تر هم کسی جرات آن را نداشت با فرمان خان مخالفت کند. خلاصه پدر ما را آن روز سیر کتک کردند و بدن آش و لاش او را به خانه آوردند.
فردای آن روز بود که دیدیم از منزل خان برای او حلوا و شیرینی آورده اند. روز بعد برنج پخته بودند و برای پدرم هم یک ظرف آوردند . فردای آن باز یک چیزهای دیگر . خلاصه پی در پی هر روز یک انعامی یا هدیه ای برای پدرم می آوردند تا به این وسیله رضایت او را جلب کرده و نسبت به کاری که کرده بودند عذرخواهی کنند. خلاصه خان آبادی ما علیرغم آن سنگدلی که داشت گاهی هم چنین مهربان می شد.
2- یک بار یک سگی در اطرف نوبهای به تله افتاده بود . این سگ مزاحم آبادی بود و برایش تله گذاشته بودند. سگ بدبخت را کشان کشان آوردند جلوی مسجد آبادی . اهالی تا شنیدند هرکدام با بیل و کلنگ و حتی پتک آمدند و سگ را در همان حالی که پایش در تله بود با بیرحمی تمام زدند. آنچنان لت و پار کردند که از سگ بیچاره جز یک مشت استخوان خرد شده و پوست مجروح چیزی باقی نمانده بود. من هم یکی از همان کسانی بودم که همراه بقیه اهل آبادی این ماموریت پر قساوت را انجام دادم. شب هنگام وقتی به خانه رفته و موضوع را برای خانواده تعریف کردم مادر خانمم مرا بازخواست کرد که چرا این کار را کرده ام. او می گفت این سگ بی زبان که گرفتار بوده را شما به این وسیله کشته اید و همه شما مقصر هستید و باید روز قیامت جواب پس بدهید. من ابتدا مخالفت کردم ولی ته دلم یک چیزی فرو ریخته بود. به راستی می دیدم عجب جنایتی مرتکب شده ایم. فردای آن روز به ما خبر دادند که آن سگ به رغم همه ضربه هایی که خورده نمرده و فرار کرده است. من ته دلم خیلی خوشحال شدم که آن شب ما آن سگ را نکشته بودیم. روز بعد همچنین شنیدیم که یکی از اهالی آبادی مشغول آبیاری بوده که دیده است آن سگ سلانه سلانه داشته از آبادی دور می شده است. آن مرد می رود و آن سگ نیمه جان را می کشد تا به این وسیله افتخاری نصیب خود کرده و آبادی را از شر آن سگ خلاص کند.
جمیله: (67ساله)
یک بار خواهر بزرگم مرا به شدت تنبیه کرده بود. یک ویشگون از من گرفته بودکه جایش کبود شد و تامدت ها همانطور باقی ماند. به غیر از تنبیه من کارهای خلاف دیگری هم کرده بود که مادرم به شدت از دست او عصبانی بود. وقتی موضوع تنبیه مرا شنید رفت چادرش را برداشت و دست مرا گرفت و گفت برویم. پرسیدم کجا؟ گفت به تو می گویم بیا برویم. بعد از خانه زدیم بیرون. مادرم کمتر چادر سرش می کرد. یعنی آن زمان رسم نبود که زنی چادر سرش کند مگر اینکه به سفر دور و درازی می رفت یا با غریبه ها سرو کار داشت . بالاخره با هم راه افتادیم و از آبادی زدیم بیرون . مادرم چاه های بیک آباد را گرفت و به موازات آنها راه افتاد . من هم به دنبال او . رفتیم و رفتیم و رفتیم . تا جایی که دیگر کاملا خسته شده بودیم. هوا کاملا روشن بود و ما از کهبار یک چاه بالا رفته و در دایره درون آن اتراق کردیم. من خسته شده بودم و پایم هم درد می کرد . گاه ناله ای می کردم و اشکی می ریختم . اما مادرم به شدت عصبانی بود و اگر کارد به او می زدی خونش در نمی آمد. مدتی همان جا نشستیم . هیچ کس خبر ما را نداشت و ما هم خبر کسی را نداشتیم . آفتاب به نیمه روز رسید و همین طور به سمت مغرب می رفت. ساعت ها همان جا ماندیم تا اینکه دیدیم تعدادی از آبادی آمدند. زن عمو و دوتا از خاله هایم بودند. ظاهرا بچه ها با راه افتادن ما به آنها خبر داده بودند که صدیقه قهر کرده و از خانه زده است بیرون. آنها نیز رد ما را گرفته و آمدند ما را دوباره به آبادی برگرداندند. مادرم با هیچ کس دعوایی نکرد و دستش به روی کسی بلند نشد. اما با این کار ما همه فهمیدیم که چه اتفاق وحشتناکی افتاده و بخصوص برای خواهر بزرگم درس عبرتی شد که دیگر دست به این کار ها نزند.