سفر به نایین
یک گزارش دم دستی از سفر به نایین
محمد علی عسگری
پس از سالها توفیقی دست داد و در همین ایام کرونایی سفری یک روزه یا یک نصفه روزه به شهر نایین داشتم. این بار برخلاف همیشه که به آثار باستانی نایین سر می زدم، فقط فقط دنبال کار کتابم هشوا بودم . می خواستم ببینم در کجاها توزیع شده یا فروش رفته و چه بازتابی داشته است. در کنار این ها آدرسی از استاد علی اکبری شاعر معروف فیض آبادی گرفته بودم و می خواستم ایشان را دیده برای انتشار شعر « تلخ و شیرین » از ایشان اجازه بگیرم. بنابراین یک روز پنج شنبه به اتفاق برادرم امیر راهی نایین شدیم. ابتدا یک راست سراغ کتابفروشی فرهنگسرا رفتیم که بسته بود. بعد از کوششی چند موفق شدم طی تماس تلفنی با آقای عمران دریابم که ایشان احتمالا نزدیکی های ظهر به فرهنگسرای خودشان تشریف خواهند آورد. در این فاصله ابتدا تصمیم گرفتیم به سراغ جناب آقای اکبری برویم و چه دیدار خوب و شیرین و دلنشینی بود. استاد اکبری برخلاف همه تصورات بنده به لحاظ سنی بزرگ تر و به لحاظ دل و روح سر زنده تر و شادمان تر از آنی بود که فکرش را می کردم. در یک مغازه لحاف دوزی مشغول کار بود. بعدها متوجه شدم که ایشان بیش از شش کلاس سواد مدرسه ای ندارد . اما کسی است که بسیار مطالعه کرده و اخیرا موفق شده است تمام خطبه های نهج البلاغه را به شعر در آورد که بخش هایی از آن را همان جا برای مان خواند. من شیفته شعر تلخ و شیرین ایشان بودم و اجازه خواستم که آن را منتشر کنم . ایشان فرمودند اخیرا این شعر در کتاب « اشعار به گویش نایینی» آقای رضوی چاپ شده است . با این حال به نظر من جا دارد که این شعر بارها و بارها چاپ شود و اهالی نایین بخصوص روستانشینان آن را بخوانند و لذت ببرند. حدود یک ساعتی را با ایشان به گپ و گفت پیرامون شعر و شاعری نایین و حومه و نحوه زندگی و معاش استاد اکبری در این شهر پرداختیم و لذت ها بردیم. بنده ده نسخه از کتاب هشوا را تقدیم ایشان کردم تا هم خود مطالعه بفرمایند و هم اگر صلاح دیدند در همان انجمن شعر و شاعری جلوه معرفی کنند که با کمال احترام پذیرفتند و قول مساعدت دادند.
پس از این دیدار شیرین به سراغ کتابفروشی پیام نوین رفتیم که متاسفانه جناب آقای نادری نیا تشریف نداشتند و فرزند برومندشان آنجا بود. از احوالات کتاب پرسیدیم گفتند هنوز تعدادی نسخه از آن را داریم و بعد اینکه کسی کتاب نمی خرد و کسی کتاب نمی خواند و از این روضه های تکراری . متوجه شدم به تازگی کتاب سید محمود رضوی در همین مغازه رونمایی شده است. یک نسخه از آن را خریدم. من جاهای دیگر در باره شعرهای نایینی گفته و نوشته ام . به اعتقادم نود و نه درصد از شعرهایی که به زبان نایینی منتشر شده شعر نیستند و بیشتر ترجمه شعرهایی از فارسی به نایینی هستند. از حجت بلاغی گرفته تا همین آقای رضوی کارشان این است که ابتدا فکری در ذهن شان به زبان فارسی شکل می گیرد و بعد آن را به زبان نایینی ترجمه می کنند . برای همین این گونه شعرها به دل نمی نشینند و خیلی تاثیر گذار هم نیستند . اما شعرهای از قبیل شعر آقای اکبری کاملا جوششی است و از درون سینه یا ذهنیت یک روستایی نایینی برآمده است و به همین خاطر بسیار دلنشین و جذاب و اثر گذار است. من نمونه هایی از این گونه شعرها را کم دیده ام.یک نمونه خوب آن شعری بود به نام « آنفلونزا » که سالهای 50 من آن را شنیده بودم از شاعری باز به نام رضوی که به گفته استاد اکبری احتمالا باید جد این رضوی باشد . آنجا می گفت : « دو سه رو گرتایه واجن آنفلونزا یومی یه / نه تنا در دو ولایت د همه یا یومی یه / همه ماتن گو دو حیوون چورا دوقذر مسحو / و گوشم خارته گو خوی چل و شش پا یومی یه ...» و آخرش این طور تمام می شد « رضوی وس کر ابی نایینی هنگاشت وسو / تو چوکار داری گو از کوم گوری دنیا یومی یه » .
یک نکته دیگر که من با آن مشکل دارم و اتفاقا بر جلد همین کتاب هم نقش بسته است مساله « گویش نایینی » است . می دانم که خیلی ها به جای « زبان نایینی » می گویند گویش نایینی و بر این مساله پافشاری می کنند. اما تا جایی که بنده تحقیق کرده و حاضرم مقالاتش را هم در اختیار دوستان قرار دهم نایینی یک « زبان » است نه یک « گویش » و این نکته مهمی است . تعجبم از این است که چرا نویسندگان و شاعران نایینی به این امر توجه نمی کنند یا به این افتخار می کنند که زبان نایینی را یک گویش خطاب کنند؟
پس از آن به سراغ کتابفروشی فرهنگسرا رفته و پای صحبت های شیرین آقای عمران نشستیم که از خاطرات گذشته گفت و ما را خرسند ساخت. نکته غم انگیز دیدار از این دو کتابفروشی آن بود که متوجه شدم طی یک سال گذشته حداکثر بیست تا سی شماره از کتاب هشوا در شهر نایین فروخته شده است و این به نظرم یک شکست کامل بود. چطور می شود کتابی به زبان نایینی نوشته شود و این قدر بی اهمیت جلوه کند؟ صاحب کتابفروشی فرهنگسرا می گفت ما روزی یکی دو مشتری داریم آنهم اگر کتاب بخرند کتاب های تست و کنکور و غیره می خرند. در این شهر اصلا کسی کتاب نمی خرد. کتابفروشی فرهنگسرا انصافا کتاب های ناب و خوبی داشت. از جمله تازه ترین و بهترین کتاب هایی که در تهران می شود پیدا کرد. اما اینکه چرا اینقدر استقبال از کتاب در شهر نایین – و البته در کل ایران – کم است جای سوال دارد. تا حدی که صاحب این کتابفروشی می گفت دوست دارد هرچه زودتر این مغازه را با همه سرمایه اش به کسی بفروشد و بساط کتابفروشی اش را جمع کند . در مجموع می توانم بگویم طی یکی دوسال گذشته حداکثر کتابی که از هشوا فروخته شده به پنجاه نسخه نمی رسد. کتابی که با سرمایه شخصی من در یک هزار نسخه چاپ شد و هنوز تعدادی از آن را در خانه دارم. با این حال تاکنون بیش از هفتصد نسخه از کتاب غالبا به صورت رایگان توزیع شده است. این بار هم تعدادی را در مزیک، فیض آباد ، مهر دران و نایین توزیع کردم . به یاد حرف یک مغازه دار نایینی در تهران می افتم که به من گفت : « اگر مجانی بدهی ده هزارتا هم کم است . اما اگر بخواهی بفروشی نایینی جماعت پول برای کتاب نمی دهد!!»
آخرین مرحله از دیدار بنده با صاحب کتابفروشی پشت مسجد جامع بود که آقایی به نام پور محمدی آن را اداره می کند. با کمال تاسف دیدیم میدان جلوی مسجد و محیط اطراف آن از توریست و گردشگر خالی خالی خالی است . یعنی کرونا مانند ملخی که کشتزاری را خورده باشد گردشگری را هم خورده و کاملا جویده بود. بنده پیش تر بر اساس قولی که از آقای مدنیان مدیر گردشگری نایین دریافت کرده بودم قرار بود تعدادی از نسخه های هشوا در این مکان به فروش برسد. اما آقای پور محمدی فرمودند هیچ کس کتابی به آنها نداده و فروخته هم نشده است. این آقای مدنیان از جمله کسانی است که مدعی شده بود باید زبان نایینی را به ثبت جهانی برساند اما دریغ از یک پاسخ تلفن که بارها بنده تماس می گرفتم و ایشان حاضر به هم کلام شدن با فردی که در زمینه زبان نایینی کاری کرده نشد. نکته بسیار جالبی که در انتهای این سفر برایم پیش آمد این بود که وقتی آقای پور محمدی از سوابق کاری بنده پرسید و متوجه شدکه از زبان عربی ترجمه می کنم شروع کرد به مکالمه عربی با بنده که خیلی عجیب و جالب بود. او به گفته خودش متولد نایین بود و در همین شهر درس خوانده و ازدواج کرده بود اما رگ و ریشه ای عراقی داشت و همین مزید بر علت شد تا با هم بیشتر به عربی و فارسی گب بزنیم و بگوییم و بخندیم.
نتیجه ای که از این سفر دستگیرم شد اینکه اصلا کتاب هشوا را هنوز کسی در این شهر نمی شناسد . به ندرت کسی در این شهر کتاب می خرد، آنهم کتابی به زبان نایینی و اصلا کسی – بخصوص آنهایی که باید و از آنها انتظار می رود – حاضر به همکاری و کمک برای رشد و گسترش زبان و فرهنگ نایینی نیستند، از همه این ها گذشته بنده کشف کردم که نایینی ها نه تنها خودشان هیچ کاری نمی کنند بلکه تا جایی که بتوانند چوب لای چرخ کسانی می گذارند که قصد داشته باشند کاری بکنند - و این از خصلت های شگفتی است که البته فقط اختصاص به مردم نایین ندارد و کل ایرانیان نیز از آن بهره هایی برده اند- با این اوصاف متوجه شدم بنده باید هم این وبلاگ را تعطیل کنم و هم ادامه نوشتن به زبان نایینی را رها کرده بروم کشک دیگری را بسابم .... و فاتحه .. اما از آنجا که من چنین انسانی نیستم و همیشه یاد گرفته ام برخلاف جریان شنا کنم همین طور به کارم ادامه خواهم داد. البته به امید روز و روزگاری بهتر و شایسته تر.