نوشته های مصطفی

فروغی در آوازهای فریدون
نوشته : مصطفی
وقتی که دستای باد، قفس مرغ گرفتار و شکست، شوق پرواز و نداشت وقتی که چلچله ها،
خبر فصل بهار و می دادن، عشق آوازو نداشت
دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت واسه پرواز بلند، تو پرش حوس نداشت
شوق پرواز، توی ابرها، سوی جنگل های دور دیگه رفته، از خیال اون پرنده ی صبور
اما لحظه ای رسید لحظه ی پریدن و رها شدن، میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره، بغض دیوار و شکست نبض آسمون صبح، میون چشاش نشست
مرغ خسته، پر کشید و افق روشن و دید تو هوای تازه ی دشت، به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ، دل به دریا زد و رفت با یه پرواز بلند، تن به صحرا زد و رفت
***
این شعر با صدای او زمانی که از رادیو پخش می شد، در آن روز سرد، باعث آشنایی اولیه ی من با او شد. آری، یکی از روزهای پائیز برگ ریز. دردی سنگین را در صدای او می شنیدم. صدایی چون صدای فرهاد، که همچون فریاد، در خاموشی طنین انداز بود، آن هم در جسم و جانم. تصویرش از آن مرغ گرفتار، به واقع زیباترین تصویر بود. مرغی که برایم آشنا می آمد، اما، به یاد نمی آوردمش. تاثیر صدایش به گونه ای بود که مرا مجذوب خویش می کرد، و این شد که، به دنبال آهنگ های دیگرش رفتم، آهنگ هایی که، تمامی ایرانیان، باید زمانی را برای شنیدنش صرف کنند. آهنگ های فردی با نام فریدون. فریدونی که فروغش در عرصه ی موسیقی، در حالی که کمرنگ شده، و کمرنگ اش کرده اند، اما هنوز از اذهان پاک نشده، و چه جای تاسف اگر از یاد ها بیرون باشد، آن هم صدایی همچون صدای فریدون فروغی. کسی که دلش از مدت ها پیش با ناکسان نبود، و در این میان ، هیچ کس را فریادرس خویش نمی دید، زیرا کسی را با این ویژگی در جهان پیرامون خویش نمی یافت.
از چشمان آسمان همیشه گریانی که در سرزمین خویش می دید سخن می راند، و شاکی بود از نبودن ها. نبودن های خار و خس هایی که در نبودشان، گیاه زندگی او، و همچون او را علفی هرز نمایش می دادند، و آن را می خواند، آن هم از روی اجباری از بغضی درونی، و نه بیرونی:
دلم از خیلی روزها با کسی نیست تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست دیگه فریاد رسی نیست آسمون ابری شده دیگه خار و خسی نیست
زندگی او ر ا مجاب بر آن کرده بود که، همچون لاک پشتی درون خویش پنهان شود، تا آنکه نکند زمانی در مکانی نا معلوم، کسی از ناکسان دل پر مهرش را ببرد. دلی که از روی مهربانیش برای ما می خواند، برای ماهی ها و بره ها. ماهی ها و بره هایی که مفیدند اما، یکی برای زیبایی و دیگری برای شکم هایی که، دهان باز کرده اند، برای خوردن، آن هم از روی طمع، و می خواند دردش را:
ماهی از پاشوره بیرون افتاده شاپرک ها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله ی بره هامون گذر گرگ بیابون افتاده
حرص می زد. حرصی که ذره ای رنگ از آن خویشتن، در آن نبود. حرصی برای آنکه بگوید و بباوراند، این حقایق مستغرق در باور را، که مرگ آن لاله های سرخ همچون کفنی بر لب های انسان، نقش بسته است، و خنده را ربوده، وغبارهای بر روی آینه های کوچک و بزرگ موجود بر سر طاقچه های دیوارهای دل های آشنا، خبر از وقوع فاجعه ای در ظلمت شب می دهد.
مرگ آن لاله ی سرخ، کفن خنده به روی لب بود گرد آن آینه ها، شبه فاجعه ای در شب بود
مردن شاپرک ها، کشتن قاصدک ها خبر از شومی کاری می داد، نفسش ناله ی غم سر می داد
آری، او این ها را، برای چون منی می خواند که، مرغی را همچون آن مرغ گرفتار فراموش کرده بودم، و چه زیبا بر بوم دل، با آن قلم صدایش، حقایق را به تصویر می کشید.
یاد و خاطرش گرامی باد.