* این دونوشته زیبا و دلنشین را مصطفی فرستاده است که می خوانید . حیف که وضعیت اینترنت شلم شورباست وگرنه برای هرکدام از آنها عکسی می گذاشتم . باتشکر مجدد از نویسنده محترم .

 

                             کوچ ما

                                   نوشته : مصطفی

برای لحظه ای هم که شده، خودم را جای آنها گذاشتم. از دید آنها به همه چیز نگاه می کردم، و چه سخت بود این زندگی. سخت تر از آنکه، اکنون تصور می کنم. تصوری که از دانش و علم و حلم اندکی می آید که در این چند ساله ای که از عمرم میگذرد، بدست آورده ام. دیدم. سختی را دیدم. زندگی سختی را دیدم. هر چه در اطرافم بود بی معنی می نمود، مگر آنکه برای هر کدام نشانی یا تصویری را در ذهن خویش می گذاشتم. آری، شاید این تنها راه حل بود. راه حلی برای اینکه جهانی را با این پهناوری در عرصه ی فناوری به تسخیر خویش در آورم، و رنگ معنا داری را به آن بزنم. معنایی که ارتباطم را با دیگران حفظ کند، و ادامه ی زندگی ام را به دستان کواکب سوار بر مراکب لجاجت نسپارد. لحظات سختی را سپری می کردم، زیرا بر هر چه نظر می کردم، مفهومی را در بر نداشت. به کاغذ هایی که پر بود از تبلیغات های گوناگون، و از میان در، به درون خانه سرک می کشیدند، و در آن میان، چند تایی هم به عنوان قبوضی که باید پرداخت می شدند، خود نمایی می کردند. اما فرقی میان نوشته های روی آنها دیده نمی شد. تنها چیزی که می دیدم، رد سیاهی مبهم و موزونی بود که بر تن سفید کاغذ نقش بسته بود، و فریاد هایی خاموش را سر می دادند. دنیای عجیبی بود، زیرا شماره هایی که در وسایل گوناگونی چون، کنترل تلویزیون و شماره گیر تلفن نقش بسته بودند مفهومی نداشت، و فقط باید جای آنها را حفظ می کردی. سخت بود. آنقدر سخت بود که دیوارها را از قبل، بیشتر به خود نزدیک می دیدم. در فضای بسته ای بودم، فضایی که خفقان، درون آن هم موج می زد. فضایی که غبار سالیان دور را در آن احساس می کردی، سالیانی پر تشویش. فضایی که خلعتی بود از بی سوادی. اما می خواستم بدانم که چرا این همه سال با این فضای اجباری کنار آمده اند؟

و هنوز هم کنار می آیند. مطمئنم که با آن به اجبار کنار می آیند. اما در آن دوران، این ودیعه ی ننگین زمان را به فرزندان ذکور خود، از روی به ظاهر قضای وارده، اهدا نکردن، و این بود اولین گام در آغاز راهی زیبا. ابتدای راه بود. راه باید از جایی شروع می شد، و چه بهتر که در آن محیط مرد سالاری با پسران آغاز می شد، که شد. درس خواندند، و دیدند آنچه تا کنون نمی دیدند، و گفتن، برای مادران و پدرانشان از آنچه نا پیدا بود، مادران و پدرانی که، از زبان دوستان از شهر برگشته سخنانی تازه می شنیدند، و این شد گامی بلند در راه تحقق کوچ، از روستا به شهر. روشنفکری را در آن مادران و پدران بی سواد می توان دید. اما تا چندی پیش فکر می کردم که اگر این کوچ به درستی انجام می شد، اکنون جز آن دسته افرادی بودم که پایین تر از ونک را خوب نمی دانند، اما حالا که خوب به آن می نگرم، می بینم که اگر این کوچ نبود، من هم نبودم، و در نبودم هیچ یک از آرزوهایم نیز نبود، پس ذات وجودی خویش را در این کوچ می بینم. پس با این کوچ عرصه ی وجودی من و امثال من جریان یافت.

مطمئنا هر کوچی نقایصی دارد، که آن نقایص خود را به صورت کاستی هایی که امروزه در زندگی ما می باشد نشان می دهد، و این جز لاینفک هر کوچی است. باید از آن کوچ سپاس گذار بود، زیرا اگر آن کوچ نبود، کاستی های امروزه به چشمانمان نمی آمد، و نبودن ها را از بودن ها، در عصر لاف های بودنی، تشخیص نمی دادیم. اما کوچ نیاز زندگی ما می باشد، چون یکجا نشینی و در جا زدن ر ابه ما نیاموخته اند، چون روزی همانند روز قبل را نفی کرده اند، و به این دلیل از خودم گهگاه می پرسم که تو برای آیندگان چه کردی؟ آیا با این رویه ای که هیچ تحولی در آن به چشم نمی آید، آیندگان نیز به اندازه ی تو در زندگیشان تغییر را احساس می کنند؟ آیا آن کوچ از روستا به شهر را، تو نیز انجام می دهی یا دادی؟ قدمی را برداشته ای؟ روستای تو اکنون شهر شده؟ آیا آیندگان از تو بسان هخامنشیان یاد می کنند یا همچون قاجار؟ اصلا می فهمی؟ با این پرسش ها از بی خودی خود، به خود می آیم. سؤالاتی که وجدان آدمی را آزورده خاطر می کند، و به این دلیل، تازه من درک می کنم که چه لطفی کردند، پدر بزرگ و مادر بزرگم، به همراه پدرم و مادرم، در حقم با آن کوچ.

پس کوچ ما باید حتما، زیبا تر از قبل باشد.