حکایت های مندلی بیک - ۱ * 

 

عاقلی را گرفتند و گفتند دیوانه است . باید او را به زندان انداخت . گفت : دیوانه را که به زندان نمی اندازند و این کار خود دیوانگی است ! اما کسی به حرف های او توجهی نداشت . او را گرفتند و با زور به زندان انداختند . مدتی گذشت . دیوانه بر در و دیوار زندان مشت می کوبید اما سودی نداشت . مدت ها ضجه می زد و التماس می کرد . باز هم فایده ای نداشت . رفته رفته ساکت شد و در خود فرو رفت . داشت به سرنوشت شوم خود می اندیشید . داشت به زندان عادت می کرد . همه خوشحال شدند که دیوانه عاقل شد و به خاطر این تدبیر عالی بر خود آفرین گفتند . بازهم مدتی گذشت و چون آب ها از آسیاب افتاد خواستند دیوانه را آزاد کنند . درهای زندان را گشودند اما دیوانه تکان نخورد . زنجیرها را از پایش برداشتند بازهم حرکتی نکرد . به او گفتند که آزاد است و هرجا که بخواهد می تواند برود. اما او از جای خود نجنبید و گفت : ممنونم . همین جا برای من خوب است . مردمان بر او خندیدند که : این دیگر چه دیوانه ای است ! ظریفی که از کار خلق در حیرت شده بود گفت : عاقلی را دیوانه می کنند و بعد بر او می خندند !   

 -------------------

* این حکایت ها مخصوص من است که برای اولین بار در این وبلاگ می آورم . خواهش می کنم کسانی اگر قصد دزدیدن آن ها را دارند هرچه زودتر اقدام کنند . چون ممکن است کسانی پیش دستی کرده باشند . فقط اگر منبع آن را هم ذکر کنند جوانمردی خودشان رانشان داده اند . والسلام .