آیا

                            نوشته : مصطفی  

   خوابی؟ اگر خوابی که هیچ، اما اگر بیداری، می توانم چند لحظه از وقتت را بگیرم؟

زیرا امروز دلم در برابر عقلم کمی بیش از بیشتر کم آورد. اما این دل ودیعه ی توست، یادگاری از آن اولین دیدارمان. دیداری که در آن گفتی، هرگاه به مشکل بر خوردی به وسیله ی سوزاندن این دل، مرا در کنارت خواهی یافت.

یادت می آید که این را گفتی. اکنون من آن را با اشک هایم سوزاندم، اشک هایی که هر قطره اش چون کوهی از آتشفشان دل را در خود ذوب می کرد، و بر مسیر خود جاری می شد، تا لب لب های تشنه ی دیدار تو. آمدی. همچون پاک ترین ها آمدی. زیبا آمدی، از راهی دور آمدی. همچون نسیم صبحگاهی، که شبنم آشنایی را بر شقایق های سوخته دل می نشاند، آمدی. به کنارم آمدی، و به نزدیکی گوشم که رسیدی، حرارت نفس هایت را در دلم احساس می کردم، که گفتی، نترس من همیشه با تو هستم. چون هستی ات با، هست و بود من است. گفتی. آری گفتی، زمانی که دل تنگ گشتی بدان از هر چیزی به تو نزدیک ترم، حتی از رگ موجود در گردنت. حال امروز من تنهایم. تنها در برهوتی که عقل بر ودیعه ی تو هی می زند. عقلی که رنگ روزهای امروزی را به خود گرفته، و فخر سلطان اعضای بدن را به دل می فروشد، در حالی که گفته بودی، لگام آن در دست دیگران است و خود نمی داند. پرسیدم در دست که؟ در آن حال گفتی بعد به تو می گویم. بهترینم، اکنون درخواستی از تو دارم، اگر خواب تو بیداری است، آیا مرا بر بال های خوابت می گذاری و از بیداری وا می رهانی؟ زیرا من جز تو غمخواری ندارم. مرا وارهان از این بیداری که عقل های امروزی در آن، در عین لگد شدن دل ها، خوشحال هستند. اما، اگر به واقع خواب هستی، می خواهی بیدارت کنم. بیدارت کنم تا ببینی که در اطراف من جز خاک های بی حاصل این سرزمین نفرین شده چیز دیگری نیست، و تنها آرزویم دیدن شب های پر ستاره است که هجوم شهاب های آرزو در آن امیدی را زنده نگاه می دارد. امید آنکه بیداری، در این حال باز هم اشک دلم را سوزاند، وباز تو آمدی. از بیرون، و از درونم آمدی، و گفتی من اگر خواب باشم، همه چیز می خوابد. خندیدم، به حرف هایت خندیدم. از روی تمسخر خندیدم. نیش خندی راکه همراه با کمی ترس و دلهره همراه بود ، بر لب هایم جاری ساختم، و تو بدون آنکه ناراحت گردی با خنده ای بر لب هایت جواب من را دادی. جواب سوالم را این چنین گفتی.

گفتی که من خواب نیستم و بیدارم، اگر هم بخواهی برای تو اثبات می کنم. برایم گفت. حتی بیش از آنچه خود می دانستم، و بعد از آن گفت تا اینجا را می توانستی بدانی، باقی آن یک راز است، و چه رازدار خوبی است زیرا با تمام اصرار های من هیچ چیزی را بروز نداد، و بدون آنکه خنده ای بر لب هایش باشد رفت. بغض را در نوع نگاه و ناراحتی را در قدمهایش می دیدم، قدم زدن به سوی دل من، و بغضش، ابرهای پنهان زیر پلک هایم را وادار به ریزش کرد. ریزشی که بر کویر گونه هایم، چون نوش دارویی کارا بود، و رویاند سرخی صورتی از مهر او.

حال زیبای من، می دانم که خواب نیستی، چون تو مثل من نیستی، پس مرا از خوابی که در آن خواب می بینم که تو خوابی، بیدار کن. آری براستی هرگاه بیدار شدم تو را بیدار دیدم. اما نمی دانم چرا احساس می کنم که چیزی در خواب غوطه ور است، آن هم در خوابی عمیق. به ناگاه تو آمدی، بدون هیچ گریه ای از درون دالان دل آمدی، در میان تعجب من از آنکه گدازه های دل که فورانش درونم را می سوزاند، تو پای بر آنها می گذاشتی و می آمدی، و با نجوایی درونم گفتی: فکر می کنند که من خوابم، چون در خواب این خواب را می بینند.

حال آیا تو خوابی؟