دل نوشته های مصطفی
سیفون مغزم را کشیدی
نوشته : مصطفی
خوردم. آموزش دادی خوردم. خورشت قورمه سبزی را که آموزش دادی خوردم. عجب چیزی، تا کنون کامم چنین خورشتی را نچشیده بود. روش پختت عالی بود. اما، رفتن این چنین خورشتی از گلوگاه مغزم و پیمودن مری منتهی به معده ی افکار، که خود را در پشت حافظه ی تاریخی پنهان کرده، بس دشوار و سخت می نمود. می دانم که می شناسی قورباغه ای که ابوعطا خوانی می کند، برای آبی که سرا بالا راه می پیماید. بگو که می شناسی، و اگر می شناسی، سر آشپز نمونه ی رستوران افکار من، چرا تنها همین خورشت را آموزش دادی؟ ندانستی با این مغز های شکم نمای حجیم نیازمند رژیم، که هیچ رژیم منطقی ای را هم بر نمی تابند، این غذای رژیمی ات سخت از گلوی مغز پایین می رفت. ما که تا کنون پیتزای آن را بمان می خوراندند، حالا از روی دلسوزی آمده ای و خورشتش را در این روزهای فراموشی اش به یادمان می آوری. این را که به خود یاد آوار می شوم، نفخ مغزی ام بیشتر می شود. چند سالی است که این چنین شده ام، یعنی از همان بدو تولدم این چنین بودم، یا بودیم، اصلا گفتن این بود ها مهم نیست، پس بگذریم.
می دانم که این نفخ، آثار همان لوبیاهای نپخته ی آغشته به همان پنیر پیتزاهای فست فودهایی است، که نوشابه ی گازدار رایگانی را نیز به همراهش می دهند. اما سنتی گرایی ات، در عین آنکه برای ما تجدد خواهی می نمود، اشتهای مغزی من را بیش از پیش کرد به گونه ای که...، نمی دانم چگونه بگوییم؟
------------------
* این مطلب را مصطفی در فقدان مطالب رها نوشته که روزگاری طنزهای قشنگی می نوشت و چندی است به دلیل سخت گیری ها قلمش از کار افتاده اما از نفس نیفتاده است . به امید آنکه روزی دوباره این قلم ها به کار افتاده و به روشنگری های خودشان ادامه دهند . دست مصطفی هم درد نکند با این نوشته .