داستان جدید به زبان نایینی
عروسی
سر میدان حسابی ایستاده بود . کنار چرخ بستنی فروشی اش . جار می زد : بستنی ... نوبره بهاره بستنی .. هر از چند گاهی نیز با یک پاروی کوچک سطل بستنی را هم می زد و یخ های پشت آن را جا به جا می کرد . باز جار می زد : بدو بدو تموم شد ... گربه زن عموم شد ... نوبره بهاره بستنی .. روی چرخش چند لوله کاغذی بود که داخل هرکدام شان یک نوع نان بستنی خوری بود . کوچک تر ها برای بستنی دهشاهی . بعد یک ریالی و بعد آن که از همه بزرگ تر بود دوریالی . با یک قاشق کوچک بستنی را از داخل آن سطل در می آورد و لای دوتا از این نان ها می گذاشت و به بچه ها می داد .
همین که زنگ تفریح خورد بچه ها هری از مدرسه بیرون جستند . من هم همراه آنها آمدم . نجفعلی داشت همین طور جار می زد و سر و صدا می کرد : بستنی ... نوبر بهاره بستنی .. بدو بدو .. بچه ها هم دور و برچرخ او توده شدند . هرکدام چیزی می گفت .. یکی بستنی می خواست . یکی دیگر شوخی می کرد و مسخره بازی در می آورد . نجفعلی تا مرا دید حال و احوالی کرد . گفت عمو بستنی می خواهی ؟ من هم که معلوم بود جوابم چیست . خیلی هم می خواست اما پول و پله ای نداشتم . یک بستنی یک ریالی برایم ساخت و گفت : بگیر .. بخور .. آخر تو همشهری خودمی ... یکی از بچه شمرونی ها هم خودش را لوس کرد که من هم همشهری تو هستم . نجفعلی به او گفت : پس با زبان ما حرف بزن تا ببینیم . پسرک نفهمید . من برایش ترجمه کردم که می گوید با زبان نایینی حرف بزن . او هم که بچه تخسی بود گفت : نایینی یو . سوراخ پایینی یو .. چیکیری پیکیری .. و به زیر خنده زد . نجفعلی که بفهمی نفهمی ناراحت شده بود یک دستی به زیر شکمش کشید و گفت : بفرما اینم بستنی شما . نجفعلی همشهری ما بود و با هم در یک خانه زندگی می کردیم .... زیر امامزاده صالح تجریش .
نجفعلی اهل کمال آباد بود و من اهل بیک آباد . یک جوان خوشگل و خوش اخلاق که آمده بود تهران تا به قول خودش پول پیدا کند . آخر می خواست عروسی کند . نامزد کرده بود و می خواست انشاء الله پاییز عروسی کند . اسم نامزدش لیلا بود . ... برای همین رفته بود یک دستگاه گرامافون خریده بود با چند صفحه گرد که هرکدام یک ترانه داشت . یکی از این ترانه ها را نمی دانم متعلق به کدام خواننده بود ولی می خواند: « لیلا در واکن منم / پشت در واکن منم / این چه درواکردنه / این که اقبال منه » . نجفعلی شب ها وقتی از سرکار می آمد این گرامافون را روشن می کرد و همین ترانه را می شنید . گاهی وقت ها صبح پیش از اینکه برود بستنی درست کند همین ترانه را می شنید . صدای گرامافون بلند بود و ما هم که در اتاق دیگری بودیم می شنیدیم ... کار نجفعلی بستنی فروشی بود . همه سرمایه او یک چرخ با دم و دستگاهش بود . هر روز صبح زود می رفت شیر تازه می خرید . همین طور دو قالب یخ . بعد با شکر و این ها بستنی خوشمزه ای می ساخت که بیا و ببین . خیلی شیرین و خنک بود . مثل برف . بوی هل و گلاب هم داشت که آدم را دیوانه می کرد.
می گفتند نجفعلی خیلی لیلا را دوست دارد . شنیده بودم که با هم چقدر بازی می کردند . دنبال هم می گذاشتند تا ته ملک ها . از آن طرف تا بالای چاه های قنات . پیش از این که با هم نامزد شوند پیغام و پسغام داشتند . اما وقتی نامزد شدند دیگر هیچ کس جلودار آنها نبود . با هم کار می کردند ، زمین می کندند ، آبیاری می کردند ، درخت می تکاندند ، علف می چیدند ... یا سر درو کردن می رفتند . درو کردن کارر بسیار سختی بود . نجفعلی با یک داس تیز گلوی گندم ها را می برید و دسته دسته می کرد . بعد دسته ها را روی هم می گذاشت تا یک بافه درست کند . وقتی بافه تمام می شد لیلا می آمد و بر می داشت . نه یکی نه دوتا. چند تا بافه را برمی داشت و از آنها یک پشته می ساخت . بعد این پشته را بر کول خود می گذاشت و به طرف خرمن ها می رفت ... لذت می بردند که دوتای روی چون بنشینند و خرمن را بکوبند . همان زمان بود که لیلا یک بیت شعر می خواند و نجفعلی یک بیت دیگر . دو جوان عاشق و معشوق اینقدر شعر و غزل می خواندند که روزشان شب می شد و همه خوشه ها گندم . بعد مشهدی رمضان پدر لیلا می آمد و گندم ها را جمع می کرد . بعد سکینه زن رمضان می آمد و کاه ها را جدا می کرد . بعد یک روز که کمی هوا خوب بود و یک نسیمی می آمد نجفعلی و لیلا هرکدام یک کمان می گرفتند و به طرف باد می ایستادند تا آخرین گندم ها را از کاه جدا کنند ... وقتی خرمن ها جمع می شد باد تندی می آمد و پاییز را با خود می آورد .
هنوز هوا خیلی سرد نشده بود . هنوز برف و باران نیامده بود . یک شب خنک بود که نجفعلی عروسی کرد . من هم بودم . یادم می آید نجفعلی لباس نوی پوشیده بود . با چند جوان آبادی رفته بودند حمام و ریشش را سه تیغه کرده بود . سبیل قیطانی خوش آب و رنگی هم داشت . به قول خودش فکل را آلا گارسن کرده بود و برق می زد . خیلی ها آمده بودند عروسی . از همه آبادی ها . همه جور آدمی آمده بود . دو مرد لوطی هم بودند که یکی از آنها سرنا می زد و دیگری با دایره اش مجلس را گرم می کرد . بعد از شام خوردن یک نفر هم بود که می گفتند بازی در می آورد . هیکل گنده ای داشت و رفته بود خودش را سیاه کرده بود . .. آمده بود بازی در بیاورد . زبانش را کج وکوله می کرد و شعرهایی هم می خواند که من یادم نیست . وسط بازی کردن یک دفعه به دنبال پسرکوچک ولی الله گذاشت . پسرک زد زیر گریه و فرار کرد . این مرد سیاه هم به دنبال پسرک گذاشت . پسر ولی الله مثل یک طلطله از کنار باغچه فرار کرد و از در خانه بیرون جست تا خودش را به مادرش برساند . مادرش همین طور از جا جست و با یک مشت گارامب زد توی سر مردی که خودش را سیاه کرده بود . مرد سیاه یک جیغ زد و گفت : خل و چل منم .. .شوهر خودت ..
شب به آخر رسید و عروس را هم آوردند . عروس لپ هایی قرمز داشت و با یک پیراهن سفید و چادر گل گلی سوار یک خر سفید بود . داماد را هم که همان نجفعلی باشد از خانه بیرون آوردند و افسار این الاغ را به دست او دادند . نجفعلی انگار افسار دنیا را به دستش گرفته بود . خوشحال و خندان به راه افتاد تا برود خانه خودشان . مردم هم پشت سرش . زن و مرد . در بین راه بود که یکی رباعی می خواند دیگری ترقه می ترکاند ویکی هم با دستمال می رقصید . ..همین از چند کوچه رفتند تا به در خانه نجفعلی رسیدند . یک تخم مرغ به عروس دادند تا به بالای در بزند . عروس تخم مرغ را انداخت ولی به بالای در نرسید و نیمه راه افتاد . یک تخم مرغ دیگر به او دادند . نجفعلی گفت : محکم بینداز عروس . دفعه دوم لیلا آنچنان سفت انداخت که تخم مرغ به بالای سقف در خورد و پخش شد . تکه هایی از زرده تخم مرغ به سر و کول نجفعلی هم ریخت . زنان کل کشیدند و مردها صلوات فرستادند . عمو عبدالحمید هم تا دلتان می خواست رباعی می خواند : « الله به نام بزرگ خدا ... / دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند / کچلی را بگرفتند فر ششماهه زدند / ... » آخر هر رباعی هم خودش را دولا می کرد و در حال رقص می خواند : « فرق سر تا به کف پای محمد صلوات ...»