داستان های کوتاه محمد رضا - ادامه
*حکایتی کوکومَعو اُ شونه سر
یه رو صُبی زی شونه سر دلی دلی شوخونتو کاکُلُش تکونی دا. کوکومعو تازه از شوکال یومی یه بی تو دیفالی قَلَ گُ چندین سالی پیش خوراب گِرتایه بی سَلَش دارت. تازه چَشوش گرم گرتایه بی.سر اُ صودا گُ حالیش گرتا از سَلَش بر یومه شو وات اولی صُبی چه بی یه .خَوگُت حورُس خونه .
شونه سر یَک قِرُش دا شو وات :کاکلی رنگو وارنگوم ای وین....آوازی قشنگوم ای وین. خیبرایی خاش داری خُی قصه....هیمه یا وَ میشی وَسه........آما تو چی؟ بِد پَک اُپوزی.اُمَد نداری.آوازی تو علامتی مَرگُ .انکار سیقَره از تِلَ تِگی ریجی. هیشکی تُش نا وَسه.....
کوکومعو مالی سری حوصیله شووات: خُیُوت زُنی چِقد بد بو یی .نه بال اُ پری حوسابی بورایی پرواز داری.صَی مِن ادا اُاطوار داری خُوی نوکی دورازانگیله ات ... اما عزیزم .گُلی بی عیب کیا وَ غیری خودا.هینر مندی اوساتر از هیمه کی یو غیر از خودا. یو ر تَ وِیایی دی گُ عیبی هِم او واجم خوبی یایی هِم ایوینم اُ دنیایی خویومی خوبتر اوساجم.
برگردان به فارسی
*داستان شانه به سر و جغد
یک روز صبح زود شانه به سر [هد هد] دلِی دلِی می خوند و کاکلش را تکان می داد. جغد تازه از شکار امده بود و درون لانه اش در دیوار قلعه که چند سال پیش خراب شده تازه چشمش گرم شده بود که .سر و صدا را فهمید .از لانه اش بیرون آمد و گفت: چه خبر شده که اول صبحی کبکت خروس می خواند.
شانه به سر چرخی زد و گفت: کاکل رنگارنگم را ببین....آواز قشنگم را ببین...خبرهای خوب دارم با قصه....همه جا مرا دوست دارن. اما تو چی؟ بد صورت هستی .بد شگونی .آوازت نشانه مرگ است.صدایت انگار سنگ ریزه از کوه پایین می ریزی.هیچکس تو را دوست ندارد.
جغد بسیار سر حوصله گفت: تو خودت میدانی چقدر بد بو هستی .بال و پر درست و حسابی هم که برای پرواز نداری.صد من ادا و اطوار داری با این منقار دراز بی ریختت.
اما عزیزم: گُل بی عیب غیر از خدا کجاست.هنر مند استاد تر از همه چه کسی است غیر از خدا؟ بیا تا به جای اینکه عیبهای همدیگر را بگوییم .خوبیهای همدیگر راببینیم و دنیایمان را زیباتر بسازیم.
کوکومعو=جغد
شونه به سر = هُد هُد
* اختولاتی ماجون و باغاجه
(م): دِمی صُبی لَقوَه دِجونُم کَفت.
(ب): ها سیگه وینی مهر ماه نِصبی گِرتَ
(م) : بونامی دی یَه پالونَش دی نی شایه
(ب): کَهی گِندوم از پارسال وَمونده یا نه
(م): ها امسالی بی هُ
(ب)علی دیزل می اَسبارت َ صوبا خاکی دوک یاره صودا ماشین اِگه حالیت بی یوُ واجی خویوم کِ . مَد قاسم شو وات کیمکُت کی ری یا واش یاواش کَ دِلاش نِم رویی جُمَ بلکی وَچو وا کیمک کی رِن یهَ چَپَ گِل دِری گُمبِیا مالِم تا تِگ نه یُمی یه.
(م): اگه دی بر اُپاشنه بُ ما جی بونامی گیزُ گُمبی وا کَ.
(ب) : هه هه هه .گیزُ گُمب نه یو هم شهری .ایزو گامُ.
(م): ها هر چی .هِمی دی گُ شوما واجی.
(ب): دی چَپُشَچو ا گُ تو گَله دِ بُین از کی یِن؟
(م): از حاج مَدالی خودا پِی بیامرزای.هَفتی پیشی شو وات .موقی تُخمی گودار اِگه ای وِدره گوسبندیکُرفه مال نا گِرتن.
(ب): شوما جی صوبا قوچَ دِتو گَلَش کِ .
(م): مردمی آبادی راضی هِن؟
(ب): بله گُ راضی هِن . آبادی دوقد گوسبند نداره هِر کیه وار یه قوچ خدمت کی ره.
(م): ها سِری زیمَسونی گُشدارتوشی مالی سختُ. مابان قمبر خیبرُ ش دارت گوسبندی هِمَتو وایُ شی اي هَفته َ بر کَرتَ رحمی خودا علم روضا مُلتَفت گِرتایَ دِ غوباری دی یاش نایَ وِروشی مالا یَ .جِنو وا خیبروشی دارت کاری دَله دُزایی معتادُ..اشناین.
(ب): خودا رحمی کی ره .دی چه بولایی هَو گُ جَوونی مملکتی ماش دوقد بی غیرت کَرتَ .
(م): یه مُشتی یوز اِمَری تا اِجالتن ناشتایی او خو رم تا ای وینم خودا چیش وا.
(ب): خودا خیری مخلوخُش وا
برگردان به فارسی.
*گفتگوی مادر بزرگ و پدر بزرگ
(م): دم صبحی لرزه تو جونم افتاد.
(ب): آره بزودی مهر ماه نصفه می شه.
(م): پشت بامها را دیدم خاک شیب بندیش پیدا شده.
(ب): کاه گندم از پارسال مونده یا نه؟
(م): آره برای امسال دیگه هست.
(ب): علی دیزل را سپردم فردا خاک رس بیاره. اگه صدای ماشین را متوجه شدی خودم را صدا بزن .محمد قاسم هم گفت کمکت می کنم یواش یواش کاه قاطیش کنیم بلکه روز جمعه بچه ها بیان کمک یه مقدار گل بمالیم روی گنبد ها تا خراب نشده.
(م): اگر به این منوال باشه ما هم پشت بام ها را باید گیز و گُمب کنیم.
(ب باخنده): گیز و گُمب نیست همشهری ...ایزو گامِ.
(م): آره هر چی ..همونی که شما می گی.
(ب): این بز نرها که تو گله بودن از کی هستن.؟
(م): از حاجی محمد علی خدا پدر بیامرز.هفته گذشته می گفت زمان مخصوص جفت گیری اگر بگذرد گوسفندی که غیر موقع بدنیا بیاد مال درست و حسابی نمی شه.
(ب): شما هم فردا قوچ را تو گله رها کن.
(م): مردم آبادی راضی هستند؟
(ب): بله که راضی هستند .آبادی اونقد گوسفند نداره که هر خانواری یک قوچ پرورش بده.
(م): آره سر زمستونی نگهداری شون مشکله. ماه بانو قنبر خبر داشت گوسفند همت آباد را هفته قبل دزد از طویله در آوردن که رحم خدا علم رضا متوجه شده و دنبالشون کرده .فرار کردن. زنها خبر داشتن معلوم شده این دله دزدای معتاد بودن.آشنا هستند.
(ب): خدا به ما رحم کنه این چه بلایی است که اینقدر جوانهای مملکت را بی غیرت کرده است.
(م): یه مشت گردو آوردم بشکنم صبحونه بخوریم، ببینیم خدا چی میخواد.