گزیده ای کوتاه از «بوف کور» 

حالا می خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آن را ، نه شراب آن را ، قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم. فقط می خواهم پیش از آنکه بروم ، دردهایی که مرا خرده خرده مانند خوره یا سلعه گوشه ی این اتاق خورده است ، روی کاغذ بیاورم ؛ چون به این وسیله بهتر می توانم افکار خودم را مرتب و منظم بکنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت نامه است ؟ هرگز ، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد! وانگهی چه چیزی روی زمین می تواند برایم کوچک ترین ارزش را داشته باشد ؟ آن چه که زندگی بوده است از دست داده ام ، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آن که من رفتم ، به درک ، می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، می خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند؛ من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است می  نویسم . من محتاجم ، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم ، به سایه خودم ، ارتباط بدهم . همین سایه شومی که جلو روشنایی پیه سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آن چه که می نویسم ، به دقت می خواند و می بلعد. این سایه حتما بهتر از من می فهمد ! فقط با سایه خودم خوب می توانم حرف بزنم . اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند ، فقط اوست که می تواند مرا بشناسد . او حتما می فهمد .. .می خواهم عصاره ی ، نه شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام بچکانم و به او بگویم : « این زندگی من است !»

بوف کور ، صادق هدایت ، ص 47-48

ترجمه به زبان نایینی

 ُاسمی مُووا سِرتاسِری زندیگیم، مثلی یَه حوشَه یی اِنگور ایچِلنی وِ تودسُّم و شیرَش ، نه شُورابُش ، چِکَّه چِکَّه مثلی اُوی تُربَت ایچِکنی وِ تو نایی خشکی دو سایَم. فقط مُووا پیش اِز دو گو اِیشی، دردایی خویُم ، گو تو گوشَه یی دو یورت مثلی خورَه یا سَلعه میش خارتَه بیَه، یاری روکاغِذ. چون دوجوری وَئدِر اَزُم یَه گو فِکرام مُرتب و مُنظم ایکیری. قَصدُم وصیت نامه وَنیوشتُ؟ هرگز! چون نه مالی داری گو دولت اوخوره، نه دینی داری گو شیطون ایبیرَه! جَخدی میگِر چی رویی دو زیمین وَ هو گو کِم تِرین ارزشی بورامُش دارتَه؟ اونیش گو زندیگیم بیَه اِزدستُم دایَه. یعنی خویُم وَ مِشت تا اِز دسُّم بِر اوشو. بعدی دو جی گو خویُم اوشویی، به دَرَک ، شُووا ایکی دو کاغِذ پارَهایی می وِرخونَه، شُووا جی هَفتای سالی سِیا وِرنَخونَه. می فقط بورا اِحتیاجُ - یعنی عجالَتِن بورام لازم گرتایه گو وَنیوِسی. مُووا وِشتِر اِز پیش وَنیوِسی تا فکرام وِ او موجودی خیالی یی خویُم، سایَم، اِیرَسنی. هیمی دو سایه یی نَحسی گو جَلویی روشنایی پی سوز خِم گِرتایَه رویی دیفال و مِثلی دو هو گو هِرچی می وَنیوِسی با دقت وِرُوخونَه. دو سایَئَه حتمِن وَئدِر اِز می حالیشُ! فقط خوی سایَه یی خویُم حرفُ شیزِی. یعنی اونوگو وِ حرفُمُو تارَه. فقط اونو گو می شینَسَه. اون حتمِن حالیشُ . مُووا، شیره ، نَه شورابی تَئلی زندیگی خویُم، چِکّه چِکّه ایچِکنی وِ تو نایی خشکی سایَم. مُووا وِش واجی: « دو زندیگی یی می یُو !»