تشکر

  دست همه درد نکند

ار همه دوستانی که برای این وبلاگ مطلب یا مطالبی می فرستند تشکر می کنم. واقعا اگر همت و تلاش آنها نبود چراغ این خانه بسیار کم سوتر از آن چیزی بود که الان و این روزها هست . در این میان بخصوص باید از مصطفای عزیزتشکرکنم که با نوشته های زیبا و دلنشین وجذابش حال وهوای تازه ای را به من و این وبلاگ داده است . به نظرم در او تحولات مهمی به وجود آمده که آن را می توان در قالب یک تولد جدید توصیف کرد . این تولد را باید به او تبریک گفت و آرزو کرد که بتواند با تلاش های خودش و بخصوص با مطالعه بیشتر به این قلم نوپا  و پر احساس پر و بالی بدهد تا بتوانددر آینده هم مطالب جالب تر و خواندنی تری بنویسد . از بقیه دوستان هم تشکر صمیمانه دارم . از نسرین خانوم که مثل همیشه یار و مددکار این وبلاگ بوده و بانوشتن و یا فرستادن مطالب جدید و جالب ما را مشغول کرده است . اگر همت اونبود بسیاری از خاطرات آقامسعود را نداشتیم. همچنین ضرب المثل هایی که نوشت و یا مطالب آموزنده وجذاب دیگری که برای ما گزینش کرده و می فرستد . همچنین از هادی جان که با طنزهای خودش مغز ودل ما راکلی قلقلک می دهد . بخصوص آنجا که سر به سر دختران یا پسران می گذارد و یا سر به سر ضرب المثل های رایج که کلی معنا و مفهوم آنها را عوض می کرد . از مریم خانم هم تشکر می کنم که مثل همیشه در کنار این وبلاگ بوده و گاه برایش نکاتی یامطالب یا خاطراتی را می فرستند . می دانم که او بیشتر می تواند و باز هم می دانم که کمتر وقت می کند. امیدوارم که هر جا هست تندرست و شاد و موفق باشد . از سوگخندهم بسیار تشکر می کنم که زحمت تهیه و ارسال مطالب خواندنی و مفیدی را می کشد و برای ما می فرستد. مطالب ارسالی او بسیار متنوع است و درعین حال از حال و هوای خاصی برخوردار است که به نظرم می تواند برای همه مفیدباشد. همچنین از امیر کا گاهی مطلبی یا نکته ای را می نویسد ومی فرستد . حیف که از عکس های او تا کنون نتوانسته ام آنطور که دلم می خواهد  استفاده کنم . با این وجود قول می دهم که بازهم از عکس های او استفاده کنم .نوشته های این دوستان به وبلاگ آب و رنگ دیگری می دهد و از یکنواختی و کسالت بار بودن خارج می کند . همانطور که قبلا هم گفته ام من ترجیح می دهم مطالب تولیدی خودمان باشد و کمتر از این جا و آن جا مطلب بیاوریم . یکی از امتیازهای این روش این است که اگر وضع به همین منوال پیش برود در آینده چند نویسنده از این وبلاگ بیرون خواهند آمد . همین مصطفی یک نمونه اش . دیگران هم همین طور . درست است که نوشتن یک هنر است و باید آدمی هنرمند باشد اما برخی معتقدند که نوشتن یک مهارت هم هست . مهارت یعنی توانایی خاصی که می توان آن را کسب کرد . با تمرین و ممارست. پس این گوی و این میدان . کسانی که می خواهند این مهارت راکسب کنند هیچ راهی جز این ندارند که کاغذ سیاه کنند . یعنی هی بنویسند و هی بنویسند و هی بنویسند تا بیاموزند . برای همین  دوست داریم این وبلاگ زمینه ای باشد برای نو قلمان تا در آن تمرین کنند و هی بنویسند و هی بنویسند تا .... موفق شوند . خودم هم تعداد زیادی مطلب خواندنی از این جا و آن جا تهیه کرده ام که به همین دلیل از آنها کمتر استفاده می کنم . هر چند این روزها دیگر از خاطرات قدیمی نمی نویسم اما سعی می کنم مطالب دیگری را جایگزین آنها  کنم .  تاملات روزمره یکی از این هاست . دیگری همین حکایت ها یی است که یک نمونه اش را دیده اید و بقیه اش را هم سر فرصت می گذارم . ترجیح می دهیم که این وبلاگ را همین طور آرام و بدون سرو صدا به پیش ببریم تا ببینیم که خدا چه می خواهد . از همه دوستانی که سری به ما می زنند تشکر می کنیم . می دانم که در این وبلاگ جای بسیاری از اهل فامیل و دوستان نزدیک خالی است . امیدوارم خودشان هم بدانند واگر مایل بودند جای خالی شان را پر کنند  . چون به جز خود آنها کس دیگری نمی تواند این کار راانجام دهد. از همه آنها یی که نظراتشان را می نویسند و یا بخصوص در باره مطالب همدیگر نظر می دهند تشکر بیشتری می کنم. از آنها یی هم که مطالب دیگران را می خوانند و در باره آنها هیچ نمی گویند تشکر می کنم . دوستی بود که هر ازچندگاه سوالی می کرد امامدتی است که خبری از او نیست امیدوارم که دچار بلایی نشده باشد. به هرحال این خانه خانه ماست نه خانه من . احساس می کنم وظیفه من فقط یک کلیدداری است و بس ! خوشحال می شویم که مطالب تازه ای از دوستانی تازه بخوانیم و ببینیم. در این روزهای سخت که روزگار چندان بر وفق مراد هیچ کس نیست جز ازما بهتران ( یا از ما بدتران ) امیدوارم که هیچ گزندی به آنها نرسد و در پناه آن ایزد پاک و بزرگ سالم و تندرست و شاد و خوشحال باشند.

 

دل نوشته های مصطفی

 

 

سیفون مغزم را کشیدی

      نوشته : مصطفی


   خوردم. آموزش دادی خوردم. خورشت قورمه سبزی را که آموزش دادی خوردم. عجب چیزی، تا کنون کامم چنین خورشتی را نچشیده بود. روش پختت عالی بود. اما، رفتن این چنین خورشتی از گلوگاه مغزم و پیمودن مری منتهی به معده ی افکار، که خود را در پشت حافظه ی تاریخی پنهان کرده، بس دشوار و سخت می نمود. می دانم که می شناسی قورباغه ای که ابوعطا خوانی می کند، برای آبی که سرا بالا راه می پیماید. بگو که می شناسی، و اگر می شناسی، سر آشپز نمونه ی رستوران افکار من، چرا تنها همین خورشت را آموزش دادی؟ ندانستی با این مغز های شکم نمای حجیم نیازمند رژیم، که هیچ رژیم منطقی ای را هم بر نمی تابند، این غذای رژیمی ات سخت از گلوی مغز پایین می رفت. ما که تا کنون پیتزای آن را بمان می خوراندند، حالا از روی دلسوزی آمده ای و خورشتش را در این روزهای فراموشی اش به یادمان می آوری. این را که به خود یاد آوار می شوم، نفخ مغزی ام بیشتر می شود. چند سالی است که این چنین شده ام، یعنی از همان بدو تولدم این چنین بودم، یا بودیم، اصلا گفتن این بود ها مهم نیست، پس بگذریم.
می دانم که این نفخ، آثار همان لوبیاهای نپخته ی آغشته به همان پنیر پیتزاهای فست فودهایی است، که نوشابه ی گازدار رایگانی را نیز به همراهش می دهند. اما سنتی گرایی ات، در عین آنکه برای ما تجدد خواهی می نمود، اشتهای مغزی من را بیش از پیش کرد به گونه ای که...، نمی دانم چگونه بگوییم؟

------------------

* این مطلب را مصطفی در فقدان مطالب رها نوشته که روزگاری طنزهای قشنگی می نوشت و چندی است به دلیل سخت گیری ها قلمش از کار افتاده اما از نفس نیفتاده است . به امید آنکه روزی دوباره این قلم ها به کار افتاده و به روشنگری های خودشان ادامه دهند . دست مصطفی هم درد نکند با این نوشته .

دل نوشته ها

 

 

                                  آیا

                            نوشته : مصطفی  

   خوابی؟ اگر خوابی که هیچ، اما اگر بیداری، می توانم چند لحظه از وقتت را بگیرم؟

زیرا امروز دلم در برابر عقلم کمی بیش از بیشتر کم آورد. اما این دل ودیعه ی توست، یادگاری از آن اولین دیدارمان. دیداری که در آن گفتی، هرگاه به مشکل بر خوردی به وسیله ی سوزاندن این دل، مرا در کنارت خواهی یافت.

یادت می آید که این را گفتی. اکنون من آن را با اشک هایم سوزاندم، اشک هایی که هر قطره اش چون کوهی از آتشفشان دل را در خود ذوب می کرد، و بر مسیر خود جاری می شد، تا لب لب های تشنه ی دیدار تو. آمدی. همچون پاک ترین ها آمدی. زیبا آمدی، از راهی دور آمدی. همچون نسیم صبحگاهی، که شبنم آشنایی را بر شقایق های سوخته دل می نشاند، آمدی. به کنارم آمدی، و به نزدیکی گوشم که رسیدی، حرارت نفس هایت را در دلم احساس می کردم، که گفتی، نترس من همیشه با تو هستم. چون هستی ات با، هست و بود من است. گفتی. آری گفتی، زمانی که دل تنگ گشتی بدان از هر چیزی به تو نزدیک ترم، حتی از رگ موجود در گردنت. حال امروز من تنهایم. تنها در برهوتی که عقل بر ودیعه ی تو هی می زند. عقلی که رنگ روزهای امروزی را به خود گرفته، و فخر سلطان اعضای بدن را به دل می فروشد، در حالی که گفته بودی، لگام آن در دست دیگران است و خود نمی داند. پرسیدم در دست که؟ در آن حال گفتی بعد به تو می گویم. بهترینم، اکنون درخواستی از تو دارم، اگر خواب تو بیداری است، آیا مرا بر بال های خوابت می گذاری و از بیداری وا می رهانی؟ زیرا من جز تو غمخواری ندارم. مرا وارهان از این بیداری که عقل های امروزی در آن، در عین لگد شدن دل ها، خوشحال هستند. اما، اگر به واقع خواب هستی، می خواهی بیدارت کنم. بیدارت کنم تا ببینی که در اطراف من جز خاک های بی حاصل این سرزمین نفرین شده چیز دیگری نیست، و تنها آرزویم دیدن شب های پر ستاره است که هجوم شهاب های آرزو در آن امیدی را زنده نگاه می دارد. امید آنکه بیداری، در این حال باز هم اشک دلم را سوزاند، وباز تو آمدی. از بیرون، و از درونم آمدی، و گفتی من اگر خواب باشم، همه چیز می خوابد. خندیدم، به حرف هایت خندیدم. از روی تمسخر خندیدم. نیش خندی راکه همراه با کمی ترس و دلهره همراه بود ، بر لب هایم جاری ساختم، و تو بدون آنکه ناراحت گردی با خنده ای بر لب هایت جواب من را دادی. جواب سوالم را این چنین گفتی.

گفتی که من خواب نیستم و بیدارم، اگر هم بخواهی برای تو اثبات می کنم. برایم گفت. حتی بیش از آنچه خود می دانستم، و بعد از آن گفت تا اینجا را می توانستی بدانی، باقی آن یک راز است، و چه رازدار خوبی است زیرا با تمام اصرار های من هیچ چیزی را بروز نداد، و بدون آنکه خنده ای بر لب هایش باشد رفت. بغض را در نوع نگاه و ناراحتی را در قدمهایش می دیدم، قدم زدن به سوی دل من، و بغضش، ابرهای پنهان زیر پلک هایم را وادار به ریزش کرد. ریزشی که بر کویر گونه هایم، چون نوش دارویی کارا بود، و رویاند سرخی صورتی از مهر او.

حال زیبای من، می دانم که خواب نیستی، چون تو مثل من نیستی، پس مرا از خوابی که در آن خواب می بینم که تو خوابی، بیدار کن. آری براستی هرگاه بیدار شدم تو را بیدار دیدم. اما نمی دانم چرا احساس می کنم که چیزی در خواب غوطه ور است، آن هم در خوابی عمیق. به ناگاه تو آمدی، بدون هیچ گریه ای از درون دالان دل آمدی، در میان تعجب من از آنکه گدازه های دل که فورانش درونم را می سوزاند، تو پای بر آنها می گذاشتی و می آمدی، و با نجوایی درونم گفتی: فکر می کنند که من خوابم، چون در خواب این خواب را می بینند.

حال آیا تو خوابی؟

 

حکایت

 

 

حکایت های مندلی بیک - ۱ * 

 

عاقلی را گرفتند و گفتند دیوانه است . باید او را به زندان انداخت . گفت : دیوانه را که به زندان نمی اندازند و این کار خود دیوانگی است ! اما کسی به حرف های او توجهی نداشت . او را گرفتند و با زور به زندان انداختند . مدتی گذشت . دیوانه بر در و دیوار زندان مشت می کوبید اما سودی نداشت . مدت ها ضجه می زد و التماس می کرد . باز هم فایده ای نداشت . رفته رفته ساکت شد و در خود فرو رفت . داشت به سرنوشت شوم خود می اندیشید . داشت به زندان عادت می کرد . همه خوشحال شدند که دیوانه عاقل شد و به خاطر این تدبیر عالی بر خود آفرین گفتند . بازهم مدتی گذشت و چون آب ها از آسیاب افتاد خواستند دیوانه را آزاد کنند . درهای زندان را گشودند اما دیوانه تکان نخورد . زنجیرها را از پایش برداشتند بازهم حرکتی نکرد . به او گفتند که آزاد است و هرجا که بخواهد می تواند برود. اما او از جای خود نجنبید و گفت : ممنونم . همین جا برای من خوب است . مردمان بر او خندیدند که : این دیگر چه دیوانه ای است ! ظریفی که از کار خلق در حیرت شده بود گفت : عاقلی را دیوانه می کنند و بعد بر او می خندند !   

 -------------------

* این حکایت ها مخصوص من است که برای اولین بار در این وبلاگ می آورم . خواهش می کنم کسانی اگر قصد دزدیدن آن ها را دارند هرچه زودتر اقدام کنند . چون ممکن است کسانی پیش دستی کرده باشند . فقط اگر منبع آن را هم ذکر کنند جوانمردی خودشان رانشان داده اند . والسلام .

تاملات روزمره

 

 

تاملات روزمره یک بیک آبادی – ۳*

داشتم دیروز به این زلزله وحشتناک فکر می کردم که ناگهان دهها هزار نفر را در کشور هاییتی قربانی کرد . اگر این زلزله در تهران یا قم آمده بود چه ؟ اگر من یا شما هم جزو یکی از این قربانیان بودیم چه ؟ این هراس از مرگ است که ما را رها نمی کند . شتری که بلاخره روزی در خانه ما هم می خوابد . به قول معروف دیرو زود دارد اما سوخت و سوز ندارد . بخصوص هرچه که این آفتاب عمر رو به غروب می رود این وسوسه ها بیشتر دامن آدمی را می گیرد . اگر مرگ نبود چه می شد ؟ می گویند بودا شاهزاده ای خوشبخت در بنارس بود . از هیچ چیز کم نداشت . قصرهای زیبا با استخرهای گوناگون . دهها خدمتکار زیبا روی که هر لحظه چون پروانه گرد او می چرخیدند و به سفارش پادشاه وظیفه داشتند کاری کنند که شاهزاده هیچ احساس ناراحتی و نگرانی نداشته باشد . خلاصه این شاهزاده هندی در ناز و نعمت کامل بسر می برد . در یک بهشت کامل . می گویند سیذارتا یا همان بودا یک روز وقتی با کالسکه خود داشت به گردش می رفت در بیرون از قصر خود پیرمردی را دید که داشت با تکیه بر عصایی فرسوده به زحمت راه می رفت . از خدمتکار مخصوصش پرسید : این چیست ؟ گفت : سرورم این پیری است . پرسید : آیا من هم روز پیر می شوم . گفتند : آری سرورم . متاسفانه همه انسان ها یک روز پیر می شوند و شما هم از این امر مستثنی نیستید . این پاسخ ضربه سنگینی را بر سیذارتا فرود آورد . اگر من همیشه جوان نباشم و یک روزی من هم مانند این پیرمرد ناتوان و فرسوده شوم زندگی چه ارزشی دارد ؟ این ماجرا بود تا اینکه مدت ها بعد وقتی دوباره داشت به گردش می رفت انسان ژولیده ای را دید که کناری افتاده و سرفه می کند . از خدمتکارش پرسید : این دیگر چیست ؟ گفتند : سرورم این بیماری است . پرسید : آیا بیماری به سراغ من هم می آید ؟ گفتند : آری سرورم . ممکن است بیماری به سراغ هر کسی از جمله شما هم بیاید . این دومین ضربه ای بود که بر روح و روان سیذارتا فرود آمد . یعنی یک روزی ممکن است من هم بیمار شوم ؟! پس زندگی وقتی چنین آسیب پذیر باشد به چه کار می آید . روز سوم وقتی داشت به گردش می رفت دید در کنار دیواری کسی افتاده و جامه ای بر روی او انداخته اند. پرسید : این دیگر چیست ؟ گفتند : این مرگ است ! گفت : آیا مرگ به سراغ من هم خواهد آمد ؟ گفتند : سرورم مرگ به سراغ همه می آید و برو برگرد ندارد . اینجا بود که دیگر زندگی برای سیذارتا معنایی نداشت و همه چیز به نظرش تیره و تار می آمد . خانه و خانواده و آن قصر باشکوه و آن همه خوشبختی و نعمت ها را رها کرد تا به دنبال حقیقت برود . او می خواست به دنبال چیزی از جنس جاودانگی باشد که در آن مرگ و بیماری و پیری کارگر نباشد . می خواست زندگی خود را از این سه آفت بزرگ  و بسیار آفت های دیگر نجات دهد . بنابراین ابتدا به سراغ شمن ها رفت ( همان روحانیون دین هندو ) و دید آنها نیز به کارهای دیگری سرگرم هستند . از آنها هم برید و به سراغ خود حقیقت رفت و در نهایت توانست در کنار درخت « بودی » به حقیقت دست یافته و بودا ( جاودانه و ماندگار ) شود.

   این داستان را برای این نوشتم تا بگویم که دغدغه مرگ همیشه با ما هست و بوده و همواره آدمی در پی راه حلی برای گریز از این مصیبت بوده است . راه حلی را که بودا پیدا می کند کشف جوهر حقیقت جهان و پیوستن به آن است . او به پیروانش نیز می آموزد که با انجام دادن یک سری اعمال  و ریاضت ها و نیایش ها خودشان را به این جوهر نزدیک کنند . از این زندگی مادی دست شسته و خودشان را به یک زندگی معنوی پاک و پاکیزه نزدیک کنند . اما این قصه سر دراز دارد و هزاران سال است که دانشمندان ، عرفا ، فلاسفه و پیامبران بار ها در باره مرگ و راه رهایی انسان از چنگ آن حرف ها و سخنان بسیاری گفته اند .  کسانی که علاقمند باشند می توانند به آنها مراجعه کنند . اما در میان همه این حرف ها من از تعبیر مولانا جلال الدین رومی بیشتر خوشم می آید . او که یک عارف وارسته و یک لولی همیشه سرمست بود می گفت : مرگ مثل تولد است . رفتن از یک جهان به جهان دیگر . درست مثل تولد که مارا از یک جهان بسته و محدود ( رحم مادر ) به این جهان فراخ و پر دردسر پرتاب می کند . مرگ نیز ما را از این جهان محدود به یک جهان نامحدود و بیکران بسیار بزرگ تر پرتاب می کند . از این سرزمین به آن سرزمین می برد . دقت در این تعبیر به اندازه کافی گویاست . هر کودکی که متولد می شود استعدادهایی برای زیست در این جهان را دارد اما اگر از او حمایت و مراقبت نکنند نمی تواند یک روز هم زندگی کند . هر کودکی پس از تولد دوران هایی را یکی پس ازدیگری سپری می کند که مثل چهار فصل یک سال است . بهار ؛ تابستان ، پاییز و زمستان . کودکی ، نوجوانی ، جوانی و پیری . و غیزه . هر کودکی بسته به سلامتی یا عدم سلامتی اعضا و جوارح خود که همه را با خود از دنیای پیش از تولد آورده است زندگی خود را شروع می کند . اگر سالم و تندرست باشد مشکلی ندارد و اگر خدای نکرده دچار عوارض یا بیماری و یا نقص عضوی باشد همه این مشکلات را تا آخر عمر با خود خواهد داشت . ما اکنون در این جهان محدود ( رحم این دنیا ) زندگی می کنیم و با مرگ به آن جهان نامحدود ( آخرت ) پرتاب خواهیم شد . اگر انسان های سالم و تندرستی باشیم و اعضا و جوارح خوب و دقیق و کاملی داشته باشیم مشکلی نیست و جایی برای نگرانی وجود ندارد . اما اگر مشکلاتی از این دست داشته باشیم مصیبت ها خواهد بود . در این دنیا باید ابتدا جسمی سالم داشت و در آن جهان که از جنس روح است ابتدا باید روحی سالم و تندرست داشت . روحی قوی و غنی که بتواند در آن جهان زندگی خود را ادامه دهد . اینجاست که باید کاری کرد تا در آن جهان بیمه بود . باید توشه ای و توشه هایی از جنس روح و معنویت و عشق و زیبایی و پرستش داشت تا در آن جهان آسوده بود و توانست زندگی شیرین و شادابی را از سر گرفت . باید از این فردیت فردی و محدود خود خارج شد و با بسیار کسان دیگر پیوند برقرار کرد تا بتوان در آن دنیا تنها و بی پناه نبود و کسی یا کسانی را داشت که در کنار آنان آسوده بود و یا کسی یا کسانی باشند که از من و تو مراقبت کنند . پس معلوم می شود که برای رفتن به آن جا باید بسیار کارها کرد و بسیار اندوخته ها داشت و عمر به سرعت می گذرد و ما هنوز دست هایمان پر از نیاز است .

   زلزله تکانی است که خانه و کاشانه ما را ویران می کند . در اثر تخریب و ویرانی آن است که عزیزان بسیاری را از دست می دهیم . چه بسا خود نیز روزی طعمه یکی از این حوادث طبیعی و یا غیر طبیعی شویم . مرگ خبر نمی کند . اما  تا آن روز نباید غصه خورد . احتیاجی هم نیست که مثل بودا از همه چیز فرار کنیم ، که نمی توانیم و سخت گرفتاریم . پس باید در همین جا دنبال حقیقت گشت و آن را پیدا کرد و بالاتر اینکه آن را زندگی کرد . تیغ مرگ بلاخره می آید و ما را از این زهدان جهان فعلی به جهان دیگر می فرستد . پس تا نیامده باید و در راس همه این کارها یک روح سالم و خوب و تمیز و زیبا و دوست داشتنی و  مهربان و قوی را در خود پرورش داد . روحی که خریدار و مشتری داشته باشد . نه روحی که همه از وحشت آن گریزان باشند . مولوی می گوید چنین روح زیبایی را فقط می توان با عشق ( که به نظر او آسمانی و زمینی اش یکی است ) بدست آورد . پس تا آن تیغ مرگ هنوز بر سرما فرود نیامده باید عشق ورزید و حال کرد . باید از زندگی لذت برد و به جای«  تن پروری های »  مرسوم  و معمول روح و روان خود را در مطالعه و در انجام کارهای خیر و در خدمت به خلق و خدا « پرورش » داد  .  

 -------------------------

* داشتم به زلزله هاییتی فکر می کردم که این مسایل به ذهنم رسید . دیدن جنازه های پراکنده هزاران نفر که از زیر آوارها بیرون کشیده می شود سخت و طاقت سوز است . کاری از دست ما بر نمی آید جز اینکه برای بازماندگان این فاجعه وحشتناک آرزوی صبر و بردباری کنیم و از خدا بخواهیم که کمکشان کند .همچنین دعا کنیم و از خدا بخواهیم که ما را و کشور مارا از شر بلایای طبیعی و غیر طبیعی نجات دهد . آمین یا رب العالمین . 

 

 

 

                              

 

 

طنز

 

                    ۲۴ساعت از زندگی دختران 

                         فرستنده : هادی

 5صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب…..
6 صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره .
7صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت 12 ظهر کلاس داره!!!!!!!!
8 صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علی رغم 18 کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع
آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و…
9صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)
10 صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .
11 صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می
رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد
و مامان جون 19 تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه
میره .
12 ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه جای خوب برا خودش بگیره .
( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی پولدارترین پسر دانشگاه - صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که استاد کم سن و سال و مجرد باشد و … )
1 ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب
منیژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از 1.5 ساعت که قضیه خاستگاری دیشبش رو + قضیه
شکست عشقی دوست مشترکشون رو براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه
کلاس تموم شده .

۲ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس جزوه بگیره. توجه داشته
باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره. آخه جزوه دخترا کامل نیست!!!!!!!!!!!
3 ظهر: دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!
4عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه.
5 عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش.
6 عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!! میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه.
7 عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش.
8 غروب: دختر در حال پیاده شدن از ماشین اون پسره: راستی ببخشید جزوه تون کامله؟؟؟
امروز آنقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می
گیره.
9 شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی گل سرخی جهیزیه مامانش
رو میشکونه (از عواقب عاشقی)
10شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن ؟؟!!؟!؟!؟!؟!
2شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل.
5 صبح: دختره بیدار میشه و میبینه اون پسره sms داده که: برای نامزدم کلی از تو تعریف
کردم. خیلی دوست داره امروز با من بیاد دانشگاه ببینتت!!! و امروز دختر باید کمی زودتر به
دانشگاه برود. شاید جای مناسب تری در کلاس نصیبش شد!!!!!!!!!!!!!

---------------------------

* این یک مطلب طنز است که هادی جان فرستاده و خوب و بدش هم گردن خودش . من در این بار هیچ گونه مسئولیتی قبول نمی کنم . لطفا آن را جدی نگیرید و صرفا به عنوان یک شوخی بخوانید . در ضمن عکس ها و طرح ها همه تزیینی است مگر نام عکاس یا طراح آن را قید کرده باشیم . متشکرم .

شعر

    

 

           هرگز نخواب کورش

             فرستنده : نسرین

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد


روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد


بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد


دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد


دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد


آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد


سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد


کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد


هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد

 

متفرقه

 

تاملات روزمره یک بیک آبادی – 2

 

     داشتم در باره اشتباهات انسان حرف می زدم . یک باره از زبانم پرید که پیامبر خدا هم اشتباه می کرد . نشانه اش همان سوره عبس است که در آن خدا پیامبر را به خاطر اشتباهی که انجام داده سرزنش می کند : عبس و تولی ، ان راه الاعمی و ... یک دفعه دیدم کسی ناراحت شده و اعتراض دارد . گفت این حرف درستی نیست و پیامبر نمی تواند اشتباه داشته باشد . زیرا او معصوم است و به نظر ما شیعیان یک انسان معصوم از نظر گناه و اشتباه مصون است . گفتم من در باره معصوم بودن بحث نمی کنم . این داستان دیگری است و در باره آن دیدگاه های متفاوتی وجود دارد . فقط می گویم پیامبر هم یک بشر بوده و اشتباه می کرده و این مطلب خیلی عجیبی نیست . بعد از این بحث کوتاه هرکس به دنبال کار خود رفت . چند روز بعد دیدم همان دوستی که اعتراض کرده بود آمد و گفت من به تفاسیر مراجعه کردم و دیدم که علامه طباطبایی در تفسیر این سوره می گوید اینطور نبوده و خطاب این سوره او نیست بلکه فرد دیگری است که مورد سرزنش قرآن قرار می گیرد . من دیدم حرفی را که او می زند صرف نظر از اینکه متعلق به چه کسی است با عقل و منطق هم جور در نمی آید . به هرحال من کمی عربی می دانم و تا حدودی هم با قرآن آشنا هستم . خلاصه حرفی را که او می زد کاملا در تضاد با حرفی بود که من زده بودم . حتی طوری وانمود می کرد که من سخنی ضد دینی گفته ام و چیزی نمانده بود که حکم ارتداد و تکفیرم را بدهد . خیلی به من برخورد . گفتم اینطور نمی شود . تصمیم گرفتم خودم سری به تفاسیر بزنم . چند تفسیر فارسی و عربی را مرور کردم . دیدم همه مفسران به استثنای یک مفسر شیعه معتقد هستند که مخاطب اصلی این سوره شخص پیامبر است . یعنی آن خطاب و سرزنش مخصوص پیامبر است و همانطور که من تصور می کردم در آنجا قرآن پیامبر را به خاطر یک رفتار مورد سرزنش شدید قرار می دهد . می گوید چرا به یک شخص کور بی توجهی کرده و از او روی برگردانده است و چرا یک مشت سرمایه دار را به این فرد ترجیح داده و به آنها پرداخته است . نکته دیگری که روشن شد این بود که تقریبا همه پذیرفته بودند که پیامبر خطایی مرتکب شده است . اما از آنجا که قاعدتا بسیاری پیامبر را معصوم دانسته و هریک برداشت خاصی از آن دارند می گفتند کاری را که پیامبر مرتکب شده در حد یک اشتباه یا گناه نبوده بلکه یک رفتار شخصی بوده که می تواند اشتباه هم باشد . در این میان آیت الله مکارم شیرازی در تفسیر نمونه حالتی بینابین داشت . اما آیت الله طالقانی در تفسیر پرتوی از قرآن با صراحت بیشتری این موضوع را مطرح کرده و حتی گفته بود اشکالی ندارد که پیامبر مرتکب عملی خلافی شده باشد و مورد انتقاد قرار گرفته باشد زیرا او نیز یک فرد بشری بوده و خودش نیز به این امر اذعان کرده است . بنابراین نباید از این مساله تعجب کرد . در تفاسیر عربی این موضوع روشن تر بود چون در نظر آنان عصمت به آن معنایی که بین ما وجود دارد نیست . به هر حال مجموعه ای از این ها را جمع آوری کردم و به همان دوست دادم تا مطالعه کند .

     می دانم که همه این اسناد و مدارک هم به کار نمی آید . زیرا دین و دین داری در کشور ما با بسیاری از مسایل حاشیه ای مخلوط شده است . طوری که یک برداشت ساده از یک آیه صریح و روشن قرآن هم امکان ناپذیر نیست  و باید با هزار اما و اگر توام باشد . متاسفانه همین برخورد های تنگ نظرانه است که بین ما و جوهر دین فاصله می اندازد . قرآن کتاب ساده ای است ( خودش گفته ) و اساسا برای مردم فرستاده شده است تا آن را بخوانند و بفهمند . اگر قرار باشد تنها افراد خاصی حق استفاده و برداشت از این کتاب را داشته باشند و به محض اینکه برداشتی متفاوت با آن ها را ارایه می دهند  صدها اتهام و سوء ظن متوجه آنان گردد دیگر نمی توان این کتاب را برای مردم و همگان تصور کرد . یعنی کتابی خواهد شد که فقط افراد خاصی حق دارند آن را بخوانند و از آن برداشت کنند . در حالی که چنین نبوده و نیست و نباید هم باشد . باید اجازه داد مردم جرات پیدا کنند تا خودشان به جوهر دین مراجعه کنند و از آن استفاده نمایند بدون اینکه هیچ تهدیدی و یا ترسی و تکفیری متوجه آنان باشد . بزرگی می گفت آنها مخصوصا اینطور رفتار می کنند تا کسی جرات نکند به محتوای این کتاب نزدیک شود . البته روخوانی این کتاب اشکالی ندارد و حتی توصیه هم می کنند که هرروز آن را بارها و بارها بخوانند چون برایشان ضرری ندارد . اما توجه به محتوای آن و بخصوص برداشت فردی و شخصی و به ویژه متفاوت از آن است که مشکل ساز می شود . با اینهمه من یک مسلمان هستم و از آنجا که کمی تا قسمتی سواد هم دارم می خواهم خودم قرآن را بخوانم و از آن برداشت کنم . تنها در این صورت است که ما به استقلال دینی خواهیم رسید و دیگر دست نیاز به سوی دیگران دراز نخواهم کرد . تنها در این صورت است که مردم موفق می شوند خودشان بدون هیچ واسطه ای با جوهر دین تماس گرفته و از چشمه های ناب آن بهرمند شوند .

 

 

طنز

 

 

  صغری خانم فداکار

       نوشته : مریم


           سرپرست وزارت آموزش و پرورش می گوید کتاب درسی دختران و پسران باید جدا بشود. البته اینکه چرا خداوند بزرگ برای دختران و پسران و مردان و زنان فقط یک کتاب فرستاده این خود از اسرار الهی است. و اسرار الهی را نه سرپرست وزارت آموزش و پرورش می داند و نه دختران و پسران.
احتمالا در کتاب درسی دختران داستان دهقان فداکار اینگونه خواهد شد:
«.... صغری خانم فداکار خیلی ناراحت شد . اول خواست پیراهنش را در بیاورد ببندد به چوبدستی و آتش بزند. بعد یادش آمد لخت می شود و اگر چشم نامحرم به او بیفتد خدا او را با چوبدستی اش در آتش جهنم می اندازد. بعد خواست چادرش را استفاده کند یاد موهایش افتاد. سپس متوجه شد لازم نیست مثل مردها به هر بهانه ای لخت بشود، او زن است و خدا به او عقل داده است. لذا نفت فانوسش را روی چوبدستی اش ریخت و آن را آتش زد و چون دویدن برای زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار رفت اما دیر شده بود و قطار با سنگ ها برخورد کرد و همه مسافرانش شهید شدند. انا لله و انا الیه راجعون.

----------------------

* در مورد این طرح حرف ها و حدیث های زیادی است . گرچه از قدیم گفته اند سنگ بزرگ علامت نزدن است و بیشتر این گونه طرح ها برای جلب افکار عمومی جامعه به ویژه آن بخش مذهبی و سنتی و به تعبیر روشن تر بخش آخوندی آن عنوان می شود . و گرنه هم دولت می داند چنین کاری نشدنی است و هم بقیه مسئولان . اما از آنجا که در میان مقامات دولتی فعلی نوابغ عجیب و غریبی یافت می شوند که یک روز کشف می کنند مارکوپولو جاسوس بوده است و یک روز می گویند غرامت جنگ جهانی دوم را باید بگیریم از این کارها عجیب نیست و شاید یک وقت تصمیم بگیرند چنین طرحی را اجرا کنند . به هرحال در مورد این دولت و کارهایش تنها راهی که باقی می ماند همان زهر خند است . خدا آخر و عاقبت ما و ملت ما را به خیر گرداند .

نکات آموزشی

 

فرستنده : امیر

پیشگیری از سرقت اطلاعات محرمانه در کافی نت ها

warning01

این "قطعه جديد ذخيره ساز اطلاعات" در انتهاي كابل كيبرد نصب ميشود تا كليه كلمات تايپ شده را در خود ذخيره نمايد.

اين قطعه اكثرا در كافي نت ها نمايشگاهها هتلها و فرودگاهها استفاده ميشود بنابراين كساني كه در اين مكانها اطلاعات حساب بانكي خود را وارد ميكنند يا وارد سايتهاي مهم ديگر ميشوند بايد بيشتر مراقب باشند .

warning2

پس از اينكه شما اطلاعات حساب بانكي را وارد كرده و كامپيوتر را ترك ميكنيد براحتي ميتوان مجددا حساب شما را باز كرد زيرا تمام كلماتي كه تايپ كرده‌ايد در اين قطعه سياه ذخيره شده است .
بنابراين قبل از استفاده از كامپيوتر در چنين اماكني پشت كامپيوتر را چك كنيد تا از عدم وجود چنين قطعه‌اي اطمينان حاصل نمائيد.


اين مطلب را به كليه كساني كه ميشناسيد انتقال دهید


 

خاطرات آقا مسعود

 

 

 

                         تفنگ سرپر

                                               نوشته : نسرین

                                                         (1)

   پدر خدابيامرزم يك تفنگ داشت كه به آن سرپر مي گفتند يكبار من آن را برداشتم و چون ديده بودم وياد گرفته بودم كه بابا چطور آن تفنگ را پر مي كرد تصميم گرفتم كه تفنگ را پر وآماده تيراندازي كنم . تفنگ را پراز باروت كردم و شن وسنگريزه هم در آن ريختم وبافشار كهنه زيادي را داخل لوله گذاشتم بعد چاشني هم اضافه كردم تا آماده تيراندازي شود . آنقدر لوله را پركرده بودم كه از نوك لوله تفنگ فقط 10سانت خالي مانده بود بنابراين نمي شد آن را خالي كرد . بعد ازاينكه بقيه از مشكل با خبر شدند نمي دانستند كه چطور بايد تيرش را خالي كنند . خالي كردن تفنگ بخاطر باروت زياد خطرناك بود چون ممكن بود هم خود تفنگ بتركد و هم كسي را كه تفنگ در دستش بود بسوزاند. چه بايد كرد وچه نبايد كرد ... تفنگ را به يك درخت توت بستند وماشه تفنگ را درست كردند و به آن نخي را بستند و نخ را تا پشت يك ديوار كشيدند وخودشان هم پشت ديوار پناه گرفتند . نخ را كه كشيدند تفنگ با صداي بلند و وحشتناكي خالي شد كه خوشبختانه تفنگ سالم ماند ....

                                                   (2)

                            تیراندازی به خواهرم

     زندگی در بیک آباد همه اش برای ما خاطره است . یادم می آید من و خواهرم كبري بچه پشت سرهم بوديم وهستيم . در آن دوران مثل همه بچه هاي پشت سرهمي كه معمولا در بچگي با هم دعوا دارند ما هم دعواهاي بچه گانه خودمان را داشتيم و مدام با هم دعوا و كتك كاري مي كرديم. هر وقت هم كه خواهرم از دست من عصباني مي شد شروع مي كرد به نفرين كردن چون من هم از نفرين بدم مي آمد ناراحت مي شدم و دعوايمان بالا مي گرفت . يكروز بابا براي زدن كلاغ تفنگ را به ملك برده بود بعد از تمام شدن كار (كه هيچ چيز هم نتوانسته بود بزند) تفنگ را به من دادند تا آن را برگردانم به خانه .

درراه برگشت به خانه بودم كه خواهرم را ديدم كه از روبرو داشت مي آمد پايين .  من هم از روي لجبازي و سربه سرگذاشتن با اوتفنگ را به طرفش گرفتم وگفتم : الان ميزنم مي كشمت . داشتم با او شوخي مي كردم كه شوخي شوخي جدي شد وناگهان تير تفنگ در رفت . من هم كه از ترس اينكه خواهرم را با تير زده وكشته یاشم  تفنگ را رها كردم وپا به فرارگذاشتم. رفتم بين گندمهايي كه بلند شده بودند و فصل برداشتشان نزديك بود پنهان شدم . از ترس و عذاب وجدان كاري كه كرده بودم جرات بيرون آمدن را نداشتم و داشتم از ترس و نگرانی سكته می کردم .  بقيه هم هر چه دنبالم گشته بودند نتوانسته بودند مرا پيدا كنند. ساعتها بعد زن عمويم از تكان خوردن گندمها فهميده بود كه من آنجا هستم . آمد گوش مرا گرفت و از لاي گندمها بيرون آورده و به خانه برد. خوشبختانه براي خواهرم اتفاقي نيفتاده بود و تير از کنار او رد شده بود . درعوض  با من دعواي حسابي كردند و تنبيه شدم كه ديگر هيچوقت با تفنگ شوخي نكنم.

 

داستان به زبان نایینی

 

 

چوروکی خودا  

      پیوم شی پیا اوشو جوزدون . رویی عاشورا بوی . ورسه بویی گو رویی عاشورا تو جوزدون تعزیه شی برارت . مالی دلوم شی پیا دو تعزیه ایوینی . یک بار نازونی چن سالوم بوی گو تو نیاستونه تعزیه می دیه بوی . هیچ وق ویروم وناشو . مردوم عزاداری شی که . یک اسب سووار گو به گمونم عایشه بوی یومه . چن تایی جی تابوتی شی دارت گو به گمونوم امام حسن بوی . اییا شی پیا دو تابوت ایبرن و خاکوش کیرن . اما او اسب سووار وش نهلا . تو ایکیش و واکیش دیا بوی گو خاک و خولی گرتایه بوی و مردوم زار زار شیبرمبای . خولاصه می از تعزیه خوشوم تومی . هونوم جی سیگه هو . دوتا پاموم تویی یه کفش کرته بوی گو می جی موا ایی . هی پیوم شووات نابو ومی جی اصرارومی که مووا ایی . مایوم جی شی پیا اوشو و هی نازی می شی که گو ول کیری و ایشی ردی کایه کرتوم . نازونی کولاس چندوم بویی . همه یی وچایی مدرسه تعزیه شی وسا . گاهی وقتا ما تویی مدرسه کایه می برارت . یه بار دوتا سری کهنه گو نازونی از کیا گیرما وکفته بویومی ورگیرفت  وخویوش تعزیه می برارت . می خوی ایکی بی از وچه ها از دووری دالون مدرسه شویی اوور و شعرمی خونت . مثیلن ما دوتا دارتم جنگومی که و دو سورای قوراضه جی هرکوم شمشیری ما بوی . وقتی وهمی رسایم جرنگی دو سورامی و همی زی . سیگه تو بحری دو کایه و تعزیه شیه بویم گو هیچی بی می نادی . ناخیالی معلم مدرسه یومیه بوی و دارت سیلی ماشی که . یه دفعه وچه ها ساکت گرتاین . ما دوتا هیمی دوجور مشغول جنگ و جودال خویومی بویم . یه وردایی می ورخونت و از دوسری دالون شویم اوسر دالون . و گمونم ایکی امام حسین بویو و ایکی یزید . ورسه بویم گو یه بار تویی تعزیه یی جوزدون یه نفر گو کایه یزیدوش برارت شواته بوی « یا حسین بن علی فکری کاروت وکر گو یومیی » . ما جی دارتم سیگه می وات و می خندای گو یه بار آقا معلم دادوش ورکیشا « بس کنید » . ما زهره می ایتیرکا . ای داد و بیداد . عجب کاری غیلطی می ایکه . سورامی اوور خوس و ویسایم تا ایوینم آقا معلم چی اوواجه . معلمی خوبی می دارت . اسموش الان ویروم نهو . یومه جلو و گوشای ما دوتاش ایگیرفت. شوات شوما پاپتی ها چه غلطی داشتید می کردید؟ اینجا جای تعزیه درآوردن است . بعد ناخیالی یهو کله های ما دوتاش موحکم و هم زی . سیگه گو چشامی تابه تا گرتای و تا مدتی نمی زونا کیا وهم . وچا جی گو تا اون وقت دارتن تعزیه یی ماشی سیلی که شیدی گو آخری دو داستان چه جوری بوی . خولاصه یی تعزیه یی ما تو مدرسه دو بوی . خولاصه یی هیگیر واگیری می و پیوم تویی کیه جی تقریبن شبیه دو بوی . هرچی ما اصرارومی که فایده ییش ندارت . هرچه مایوم جی موصالحه ش که فایده ایش ندارت . پیوم دوتا پاشوش تویی یه کفش کرته بوی و شوات نه . می جی گو آدمی لج بازی بویی دوتا پاموم تویی یه کفش کرته بوی گو مووا اییی . آخر داستان معلوم بوی. پیوم جی نه تگوش نا نه بالا . سیگه جرنگسی و بیخ گوشی ماش بست گو هونوم صوداش وه رسی .ماجی گو حوسابی خیط گرتایه بویم . سرومی و لایی جخمویی کورسی که و بعد از کمی بیرمبه کرت  هووفتی . تو خوو می دی یه سیدی یومه . سووار اسبی سیفید بوی . خاک و خولی شی که و تومی . اولوش ایترسایی و می پیا ورمالی . وقتی نزدیکی می رسای شوات هگیر حمیدی یو . صوداش مثلی پیوم نبوی . مثلی عاموم جی نبوی . صوداش مثلی صودایی داییم بوی گو مالی می شی وسسا . یه چی یوی مثلی یه بوقچه بندی . خیالومی که وسیله یی چی یی هو . سیگه گو وطرفی می ش خوست دوباره وگرتا و و تاخت اوشوی . اسبوش مالی قبراق بوی . به سرعت او شویو و دولاخوشی که . وقتی بوقچه وکه می دیدی یه وچه چویی مالی قیشنگو . وچه چووه دارت دست و پاشوش جومنا . می پیا خوب شیوینی . کله موم نزدیک یارت تا ایوینی گو دو وچه یی کیو . مثلی یه گله یی ورف بوی . سیفید و قیشنگ . سیگه گو اوشویی تا خوی دستام وروش گیری یه دفه مثلی یه چوروک وروش پرا . وچه چووه یه چوروک گرتایه بویو دارت تویی یورت و دوور و اووروش پرا . تو خوو و بیاری دارتی وم رسا گو صودای چوروک اییه . چوروکه چو وشیشه یی پنجیره ش خارت و دوباره جیر و جیروش کرت . خوی دست چشاموم اومالا و می دید ی گو راسی راسی یه چوروک یومیه تویی یورت . چوروکه چو هیمی دوجور دارت جیک و جیکوش ایکه . شی پیا ورماله خیالوش که گو از پجییره بروش شاشوی . سیگه گو خویوش در شیشه بس دری کفت تگ پنجیره . دوباره وروش پرا و خویوش و شیشه زی . هول هولکی بیاروم واج که تا اییه و ایوینه . اون جی یومی . دوتایی چن ساعتی تیقلامی ایکه تا دو چوروکه چو شیگیرم . می موووات دو چوروکی خوداهو . دو چوروکی خوداهو . خویوم ومیوسسه . خویوم تو خوو ومیوسسه .  چن وختی دو چوروک مهمونی ما بوی . همه وشوشی وات چوروکی خودا . نازونی آخروش چی  گرتا . خویوش ورپرا و اوشوی یا می و بیاروم ولومی که تا اوشو کیه ش . چوروکی امام حسین مالی خویوش بوی . هیشکی حقوش ندارت گو ناش ونه یا شوخوره . حتا دو ملوهایی سیاهی گو دوور و او ور کیمینوشی کرته بوی تا شیگیرن . دو چوروکی بوی گو رویی عاشورا اول و خووی می یومیه بوی و بعد و یورتومی . چو روکی گو یومیه بوی تا یه درس موهم و می ایته و اوشو . دو درس گو کربولا شوی آسسونو . کربولا مالی نزدیکو . مالی مالی نزدیکو . فقط یه دلی صافوشو وا .دلی گو مثل او وچه چویی قونداقی سیفید و قیشنگ بوی .

 ترجمه داستان را درادامه مطلب بخوانید . متشکرم .

  

 

ادامه نوشته

طنز

 

 

24ساعت از زندگي پسران

فرستنده : هادی

8 صبح: تو رخت خواب…..

9 صبح: یکم وول میخوره یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده….

10 صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه(الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش

کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)

11 صبح : از جا میپره سمت دستشویی………….(اگه نه که باز خوابه)

12 صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه 99 تا میس کال 199 تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-

بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و………اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه

حله!

میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!

1 ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم علی جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا!

خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ….علی جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)….ا…

مامان!! بزار بخوابم پاشو دیگه پرتش میکنه

2-ظهر:ماماااااااااااااان …..ناهار
3 ظهر:مامااااان جورابام کو؟
4عصر: مامااااااااااان ….سوییچ؟؟
5 عصر: اولین اتو…(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)
6 عصر:به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر
انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل دوربين پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم
برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر 10 ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر
پشت کنکوریش و خودشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش 2
ساعت با ما فاصله است….امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر شون
بیچاره کمک و امداد…)
7 عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟
(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا
جان نیازمند به دستمال کاغذی علی آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم
میکنه ….)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه …
8 غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ….چه زود دیر می شود….!!!
9 شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند…..
10شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه…

11- شب:مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت …. چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده

برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر

شب تحقیق!!!)

 

 

 

شهادت از نگاه شمع ( شریعتی، مزینانی، علی)

                           نوشته : مصطفی                      

          بوی خوش ماه او، عاشقانش را سرمست می کند. مستی که قرن هاست در جان دوستدارانش نقش بسته است. نقشی از، می و مستی ای که چندین قرن از آن می گذرد، و بدون آنکه ماهیت خود را از دست بدهد، بنا به طبع اولیه اش، قدرت سکرش افزون تر نیز گشته است، و امسال نیز به واقع این چنین بود، و هست، و ایمان دارم که خواهد بود.

زیرا این خصلت در خون محرم جریان دارد، خونی که سالیانی پیشتر در این ماه، ماهی که سنگ حرام بودن خون ریزی را بر سینه ی خود می زند، جریان یافت، و هنوز هم دارد. زیرا این سرچشمه هیچگاه نمی خشکد و هر از چند گاهی، از روی دونی مردمان نابخرد زمان، باز هم بر خون این رود روان، جوی خون ها متصل می گردد. چه بگویم ای روزگار که خوی تو، خون خواری است. آری باز محرم، ماهی برای اثبات پیروزی خون بر اهریمن. شابلونی برای حق خواهی و حق گویی، و فریاد هایی که صدایشان قرن ها بعد بلندتر از همیشه طنین انداز می گردند. محرم، ماه حرام بودن احرام بر حسین، ماه لبیک حرهای زمانه، ماه گلاب گیری از خون های عاشقانه. محرم، ماهی که کعبه را در کربلا می نشاند، ماهی که حق را، حقانیت را، صمیمیت را، حریت را، جاودانگی را، سر سپردگی را، همه و همه را در کربلا می نشاند، و کعبه ی تمثالی را به حال خود وا می رهاند. اسلام محمد و فاطمه و علی را، به همراه آن سالار دیار تنهایی، حسن را، باید در محرم و کربلایش جست، که دیگر، هیچ جای دیگری برای آشنایی با آنان موجود نمی باشد. ماه زیبایی از یک باور، باوری بس کار آمد در تمامی عرصه های زندگی انسان، انسانی که روزها، ماه ها و سال ها بدون توجه به قیام خونین حسین، که این بی توجهی خواسته یا نا خواسته در او نهادینه شده است، به دنبال آزادی و آزادگی می گردد، به دنبال آب در سراب.

تقصیر خودمان نیست، تقصیر هیچ کس نیست، این در خونمان است، مرده پرستیم، نه هدف پرست. آنقدر که از ده روز پیش از مرگش بر سر و سینه ی خویش می زنیم، ولی پس از ظهر عاشورا، زمانی که مطمئن شدیم که حسین دیگر در این ساعت، از زمین به عرش کبریایی قدم نهاده، روز از نو روزی از نویمان را آغاز می کنیم، و چه با سر شوقی. سر شوقی که هیچ تغییری در آن دیده نمی شود، اصولا به این عادت کرده ایم، در خون باورمان جریان دارد، کاری نمی توان کرد.

این بود همه ی جوابی که می توانستم در ذهن خویش بدهم. اما باز هم تو آمدی، با قلمت، محکم، خطی بر همه ی افکارم کشیدی، خطی که ورق های ذهنم را به همراه سیاه کردن، پاره پاره کرد. باز هم گفتی، اما این بار از زبان خونین قلمت، توتمت، رمز جاودانگی وجودت، مبدا و مرجع قسمت، که بر روی دل بی روح صفحات سفید، دم مسیحایی را رقم می زند. می گفتی. از حسین می گفتی. در نوشته هایت از حسین می گفتی. از زمانی که به جای شیعه حسین بودن و شیعه ی زینب بودن، بدان معنا که، پیرو شهیدان بودن، مردمان، چه زنان، و چه مردان ما، عزادار شهیدان شده اند و بس، در عزای همیشگی ماندیم. می گفتی. حتی از زبان جلال می گفتی. از (زمانی که سنت شهادت را فراموش کردیم، و به مقبره داری شهیدان پرداختیم، پس، مرگ سیاه را ناچار گردن نهادیم). از انقلاب ها می گفتی. از چهره هایش، که یکی خون است و دیگری پیام، و بر پیام تاکید می کردی، می توانستم این را در نوشته ات احساس کنم. پیام را اینگونه معنی کردی که: (شهیدان انسان هایی هستند که در عصر نتوانستن ها و غلبه نیافتن ها، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می شوند، و اگر دشمن را نمی کشند، رسوا می کنند). چه زیبا تفسیر کردی، شهادت را. شهادتی که: (حسین، برای آن حج را نیمه تمام گذاشت تا به حج گزاران تاریخ، و به نمازگزاران، و به مومنین به سنت ابراهیم، بگوید و بیاموزد که اگر هدف نباشد، اگر حسین نباشد، و اگر یزید باشد، چرخیدن به گرد خانه ی خدا، با خانه ی بت مساوی است)، و پای توتمت را به حق فراتر نهادی و گفتی: (وقتی به صحنه حق و باطل وارد نشدی، وقتی شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی، هر کجا هستی باش، چه به نماز ایستاده ای و چه به شراب، هر دو یکی است).

 

تاریخی از گذشته تا حال

 

 

 

خواسته كوروش از خدا

فرستنده : نسرین

روزي كوروش در حال نيايش با خدا گفت:خدايا به عنوان كسي كه عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نكرده از تو خواهشي دارم.آيا مي توانم آن را مطرح كنم؟خدا گفت:البته

_ از تو ميخواهم يك روز، فقط يك روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي كنم. سوگند مي خورم كه پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.

- چرا چنين چيزي را مي خواهي؟ به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميكنم، اما اين را نخواه. 

_ خواهش ميكنم.آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش كنم و از نتيجه ي سالها نيكي و عدالت گستري لذت ببرم.اگر چنين كني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.

 

خداوند يكي از ملائك خود را براي همراهي با كوروش به زمين فرستاد و كوروش را با كالبدي،از پاسارگاد بيرون كشيد. فرشته در كنار كوروش قرار گرفت. كوروش گفت: ((عجب!اينجا چقدر مرطوب است!))

و فرشته تاسف خورد!!...

مي تواني مرا بين مردم ببري؟ مي خواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند و فرشته چنين كرد.  

كوروش براي اينكار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت. به جز عده ي اندكي، كسي به ياد او نبود . كوروش بسيار غمگين شد اما گفت: اشكالي ندارد. خوب آنها سرگرم كارهاي روزمره ي خودشان هستند.

فرشته تاسف خورد!!...

در راه مي شنيد كه مردم چگونه يكديگر را صدا ميزنند: عبدالله! قاسم

- هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم!!! 

فرشته گفت: اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.

- اعراب؟!!

_ بله تو آنها را نمي شناسي. آخر آن موقع كه تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حكومت مي كردي، و حتي چندين قرن پس از آن ، آنها از اقوام كاملا وحشي بودند.

كوروش برافروخت: يعني مي گويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟! پس پادشاهان چه مي كردند؟!!!

فرشته بسيار تاسف خورد!!...

سكوت مرگباري بين آنها حاكم شده بود. بعد از مدتي كوروش گفت: تو مي داني كه من جز ايزد يكتا را نمي پرستيدم. مردم من اكنون پيرو آييني الهي هستند؟

- در ظاهر بله!!!  

كوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟

- اسلام

- چگونه آييني است؟

- نيك است.  

وكوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني "در ظاهر بله " را فهميد!..........

- نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.  

وفرشته چنين كرد.

- همين؟!!!

كوروش باورش نمي شد و با نا باوري به نقشه مي نگريست.

- پس بقيه اش كجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟

و فرشته بسيار زياد تاسف خورد!!...

_ خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. مي خواهم سفر كوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسكين دهد.

فرشته چنين كرد و او را به سرزمين های دور برد. تازه به مقصد رسيده بودند كه با مردي هم كلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از كوروش پرسيد: راستي شما از كجا مي آييد؟ كوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

................ايران! ايران! ايران! ايران!.................

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يك تروريست متحجّر است!

عكس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود كه كوروش انتظار داشت. قلب كوروش شكست...

- مرا به آرامگاهم باز گردان.  

فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال كردن..................

كوروش رو به آسمان كرد و گفت: خداوندا مرا ببخش كه بيهوده بر خواسته ام پافشاري كردم، كاش همچنان در خواب و بي خبري به سر می بردم.

کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است

آرامگهت غرقه به زير آب است

اينبار نه بيگانه که دشمن ز خود است

 

 

 

مطالب آموزشی

 

 * دو مطلب از سوگخند بدستم رسیده که به دلیل حجم زیاد و برای اینکه فضای کمتری را از صفحه اصلی وبلاگ اشغال کند بخش هایی از آن را به ادامه مطلب منتقل کرده ام. با عرض پوزش از خوانندگان و تشکر از سوگخند. عنوان مطلب اول جلبکهای خوراکی و مطلب دوم نگهداری از ناخن هاست .

جلبكهاي خوراکی

فرستنده : سوگخند

 جلبكها (آلگها : جلبك ها از دسته آغازيان فتواتوتروف مي باشند،يعني قادرند با فتوسنتز مواد غير ارگانيك را به مواد ارگانيك تبديل كنند. فتوسنتزفرآيندي است كه طي آن نور خورشيد و دي اكسيد كربن به غذا و اكسيژن تبديل

ميشود. ٧٣ تا ٨٧ درصد اكسيژن كره زمين توسط جلبكها (فيتوپلانكتونها ( توليد ميگردد.فيتوپلانكتونها جزو جلبكهاي تك سلولي بوده، و نخستين حلقه زنجيره غذايي جانوران آبزي را تشكيل مي دهند. جلبك ها عمدتاً در آبهاي كم عمق مي رويند. اما زيستگاه آنها ميتواند در خشكي و مناطق مرطوب، صخره ها، چشمه هاي آب گرم، سنگها و صخره ها، فاضلاب ها و مناطق برفي نيز باشد. همچنين جلبك ها بصورت همزيستي و يا انگل نيز زيست ميكنند

. جلبك ها براي رشد به نور خورشيد، دي اكسيد كربن آب و مواد معدني نياز دارند. جلبكها مانند

گياهان حاوي كلروفيل و قابليت فتوسنتز ميباشند، اما برخلاف آنها فاقد ريشه، ساقه، برگ و گل هستند. ديواره سلولي جلبكها از سلولز، گليكوپروتئين ها و پلي ساكاريدها تشكيل يافته است. ذخيره غذايي در جلبك ها نيز به شكل نشاسته است. برخي نيز بصورت روغنها و قندهاي گوناگون.

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید .

ادامه نوشته

نوشته های مصطفی

 * این دونوشته زیبا و دلنشین را مصطفی فرستاده است که می خوانید . حیف که وضعیت اینترنت شلم شورباست وگرنه برای هرکدام از آنها عکسی می گذاشتم . باتشکر مجدد از نویسنده محترم .

 

                             کوچ ما

                                   نوشته : مصطفی

برای لحظه ای هم که شده، خودم را جای آنها گذاشتم. از دید آنها به همه چیز نگاه می کردم، و چه سخت بود این زندگی. سخت تر از آنکه، اکنون تصور می کنم. تصوری که از دانش و علم و حلم اندکی می آید که در این چند ساله ای که از عمرم میگذرد، بدست آورده ام. دیدم. سختی را دیدم. زندگی سختی را دیدم. هر چه در اطرافم بود بی معنی می نمود، مگر آنکه برای هر کدام نشانی یا تصویری را در ذهن خویش می گذاشتم. آری، شاید این تنها راه حل بود. راه حلی برای اینکه جهانی را با این پهناوری در عرصه ی فناوری به تسخیر خویش در آورم، و رنگ معنا داری را به آن بزنم. معنایی که ارتباطم را با دیگران حفظ کند، و ادامه ی زندگی ام را به دستان کواکب سوار بر مراکب لجاجت نسپارد. لحظات سختی را سپری می کردم، زیرا بر هر چه نظر می کردم، مفهومی را در بر نداشت. به کاغذ هایی که پر بود از تبلیغات های گوناگون، و از میان در، به درون خانه سرک می کشیدند، و در آن میان، چند تایی هم به عنوان قبوضی که باید پرداخت می شدند، خود نمایی می کردند. اما فرقی میان نوشته های روی آنها دیده نمی شد. تنها چیزی که می دیدم، رد سیاهی مبهم و موزونی بود که بر تن سفید کاغذ نقش بسته بود، و فریاد هایی خاموش را سر می دادند. دنیای عجیبی بود، زیرا شماره هایی که در وسایل گوناگونی چون، کنترل تلویزیون و شماره گیر تلفن نقش بسته بودند مفهومی نداشت، و فقط باید جای آنها را حفظ می کردی. سخت بود. آنقدر سخت بود که دیوارها را از قبل، بیشتر به خود نزدیک می دیدم. در فضای بسته ای بودم، فضایی که خفقان، درون آن هم موج می زد. فضایی که غبار سالیان دور را در آن احساس می کردی، سالیانی پر تشویش. فضایی که خلعتی بود از بی سوادی. اما می خواستم بدانم که چرا این همه سال با این فضای اجباری کنار آمده اند؟

و هنوز هم کنار می آیند. مطمئنم که با آن به اجبار کنار می آیند. اما در آن دوران، این ودیعه ی ننگین زمان را به فرزندان ذکور خود، از روی به ظاهر قضای وارده، اهدا نکردن، و این بود اولین گام در آغاز راهی زیبا. ابتدای راه بود. راه باید از جایی شروع می شد، و چه بهتر که در آن محیط مرد سالاری با پسران آغاز می شد، که شد. درس خواندند، و دیدند آنچه تا کنون نمی دیدند، و گفتن، برای مادران و پدرانشان از آنچه نا پیدا بود، مادران و پدرانی که، از زبان دوستان از شهر برگشته سخنانی تازه می شنیدند، و این شد گامی بلند در راه تحقق کوچ، از روستا به شهر. روشنفکری را در آن مادران و پدران بی سواد می توان دید. اما تا چندی پیش فکر می کردم که اگر این کوچ به درستی انجام می شد، اکنون جز آن دسته افرادی بودم که پایین تر از ونک را خوب نمی دانند، اما حالا که خوب به آن می نگرم، می بینم که اگر این کوچ نبود، من هم نبودم، و در نبودم هیچ یک از آرزوهایم نیز نبود، پس ذات وجودی خویش را در این کوچ می بینم. پس با این کوچ عرصه ی وجودی من و امثال من جریان یافت.

مطمئنا هر کوچی نقایصی دارد، که آن نقایص خود را به صورت کاستی هایی که امروزه در زندگی ما می باشد نشان می دهد، و این جز لاینفک هر کوچی است. باید از آن کوچ سپاس گذار بود، زیرا اگر آن کوچ نبود، کاستی های امروزه به چشمانمان نمی آمد، و نبودن ها را از بودن ها، در عصر لاف های بودنی، تشخیص نمی دادیم. اما کوچ نیاز زندگی ما می باشد، چون یکجا نشینی و در جا زدن ر ابه ما نیاموخته اند، چون روزی همانند روز قبل را نفی کرده اند، و به این دلیل از خودم گهگاه می پرسم که تو برای آیندگان چه کردی؟ آیا با این رویه ای که هیچ تحولی در آن به چشم نمی آید، آیندگان نیز به اندازه ی تو در زندگیشان تغییر را احساس می کنند؟ آیا آن کوچ از روستا به شهر را، تو نیز انجام می دهی یا دادی؟ قدمی را برداشته ای؟ روستای تو اکنون شهر شده؟ آیا آیندگان از تو بسان هخامنشیان یاد می کنند یا همچون قاجار؟ اصلا می فهمی؟ با این پرسش ها از بی خودی خود، به خود می آیم. سؤالاتی که وجدان آدمی را آزورده خاطر می کند، و به این دلیل، تازه من درک می کنم که چه لطفی کردند، پدر بزرگ و مادر بزرگم، به همراه پدرم و مادرم، در حقم با آن کوچ.

پس کوچ ما باید حتما، زیبا تر از قبل باشد.

 

 

نوشته های مصطفی

 

 

  فروغی در آوازهای فریدون

     نوشته : مصطفی

وقتی که دستای باد، قفس مرغ گرفتار و شکست، شوق پرواز و نداشت وقتی که چلچله ها،

خبر فصل بهار و می دادن، عشق آوازو نداشت

دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت واسه پرواز بلند، تو پرش حوس نداشت

شوق پرواز، توی ابرها، سوی جنگل های دور دیگه رفته، از خیال اون پرنده ی صبور

اما لحظه ای رسید لحظه ی پریدن و رها شدن، میون بیم و امید

لحظه ای که پنجره، بغض دیوار و شکست نبض آسمون صبح، میون چشاش نشست

مرغ خسته، پر کشید و افق روشن و دید تو هوای تازه ی دشت، به ستاره ها رسید

لحظه ای پاک و بزرگ، دل به دریا زد و رفت با یه پرواز بلند، تن به صحرا زد و رفت

                                                                        ***

     این شعر با صدای او زمانی که از رادیو پخش می شد، در آن روز سرد، باعث آشنایی اولیه ی من با او شد. آری، یکی از روزهای پائیز برگ ریز. دردی سنگین را در صدای او می شنیدم. صدایی چون صدای فرهاد، که همچون فریاد، در خاموشی طنین انداز بود، آن هم در جسم و جانم. تصویرش از آن مرغ گرفتار، به واقع زیباترین تصویر بود. مرغی که برایم آشنا می آمد، اما، به یاد نمی آوردمش. تاثیر صدایش به گونه ای بود که مرا مجذوب خویش می کرد، و این شد که، به دنبال آهنگ های دیگرش رفتم، آهنگ هایی که، تمامی ایرانیان، باید زمانی را برای شنیدنش صرف کنند. آهنگ های فردی با نام فریدون. فریدونی که فروغش در عرصه ی موسیقی، در حالی که کمرنگ شده، و کمرنگ اش کرده اند، اما هنوز از اذهان پاک نشده، و چه جای تاسف اگر از یاد ها بیرون باشد، آن هم صدایی همچون صدای فریدون فروغی. کسی که دلش از مدت ها پیش با ناکسان نبود، و در این میان ، هیچ کس را فریادرس خویش نمی دید، زیرا کسی را با این ویژگی در جهان پیرامون خویش نمی یافت.

از چشمان آسمان همیشه گریانی که در سرزمین خویش می دید سخن می راند، و شاکی بود از نبودن ها. نبودن های خار و خس هایی که در نبودشان، گیاه زندگی او، و همچون او را علفی هرز نمایش می دادند، و آن را می خواند، آن هم از روی اجباری از بغضی درونی، و نه بیرونی:

دلم از خیلی روزها با کسی نیست تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست

شدم اون هرزه گیاهی که گلاش پرپر دستای خار و خسی نیست

دیگه دل با کسی نیست دیگه فریاد رسی نیست آسمون ابری شده دیگه خار و خسی نیست

زندگی او ر ا مجاب بر آن کرده بود که، همچون لاک پشتی درون خویش پنهان شود، تا آنکه نکند زمانی در مکانی نا معلوم، کسی از ناکسان دل پر مهرش را ببرد. دلی که از روی مهربانیش برای ما می خواند، برای ماهی ها و بره ها. ماهی ها و بره هایی که مفیدند اما، یکی برای زیبایی و دیگری برای شکم هایی که، دهان باز کرده اند، برای خوردن، آن هم از روی طمع، و می خواند دردش را:

ماهی از پاشوره بیرون افتاده شاپرک ها پراشون زخمی شده

نکنه تو گله ی بره هامون گذر گرگ بیابون افتاده

حرص می زد. حرصی که ذره ای رنگ از آن خویشتن، در آن نبود. حرصی برای آنکه بگوید و بباوراند، این حقایق مستغرق در باور را، که مرگ آن لاله های سرخ همچون کفنی بر لب های انسان، نقش بسته است، و خنده را ربوده، وغبارهای بر روی آینه های کوچک و بزرگ موجود بر سر طاقچه های دیوارهای دل های آشنا، خبر از وقوع فاجعه ای در ظلمت شب می دهد.

مرگ آن لاله ی سرخ، کفن خنده به روی لب بود گرد آن آینه ها، شبه فاجعه ای در شب بود

مردن شاپرک ها، کشتن قاصدک ها خبر از شومی کاری می داد، نفسش ناله ی غم سر می داد

آری، او این ها را، برای چون منی می خواند که، مرغی را همچون آن مرغ گرفتار فراموش کرده بودم، و چه زیبا بر بوم دل، با آن قلم صدایش، حقایق را به تصویر می کشید.

یاد و خاطرش گرامی باد.

 

 

محرم

 

عاشورا

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است 

  یک بار دیگر محرم آمد و ما را با خود به آن سرزمین گرم می برد . جایی که سالها و قرن ها پیش خونی به ناحق برزمین ریخت و این زمین و زمان است که هر سال با تکرار آن حادثه به ما یاد آوری می کند که حقیقت همچنان تکه پاره برروی زمین افتاده و باید به حمایت از آن برخاست . بگذار آنهایی که سالها و قرن هاست از این سفره نان می خورند همچنان به کار خود مشغول باشند . بگذار آنهایی که این مراسم برایشان چیزی جز یک مشت رفتار و شکل ظاهری نیست همانطور در جهالت خود بمانند. این من و تو هستیم که باید به کنه حادثه فرو رویم .  این ماهستیم که باید پیش از عزای حسین قدرت شناخت او را به دست آوریم . این ما هستیم که باید هدف حسین را بشناسیم و بدانیم او علیه چه چیزی قیام و چرا . پیشاپیش فرارسیدن عاشورای حسین را به همه شیعیان به ویژه دوستداران جنبش سبز تسلیت می گویم . امیدوارم هرکجا که هستند وجدانی بیدار و تفکری روشن و نورانی داشته باشند. مراقب خودشان و حرکت زندگی سازشان باشند. به زودی تاریخ گواهی خواهد داد که امروز حسین در کدام صف و یزید درکدام صف ایستاده است . در این میان خلایق هستند که باید هر چه زودتر تکلیف خود را روشن کنند. به راستی آنها با یزید هستند یا باحسین ؟

می خواستم چند مطلب را به ضمیمه عکس هایی در این وبلاگ بیاورم که امکان آن فراهم نشد . بعضی به خاطر قصور من و برخی نیز به خاطر این اوضاع آشفته و در هم برهم اینترنت است . بماند برای بعد . امیدوارم که از این ایام نهایت استفاده را بکنید و دست کم معنای تازه ای از قیام امام حسین و یاران وفادارش دستگیرتان شود . امیدوارم در این ایام یک بار دیگر بتوانید در آن قاب خونین نگاه کنید و ببینید که آن امام آزادی و رادمری چگونه همچنان فریاد می زند : هل من ناصر ینصرنی ؟ !